اگر گاهي خودمان را گم نميكرديم ديگر چه نيازي بود به آيينه ها...؟
***
وجودم آيينه ايست هزار تكه كه هر تكه اش بخشي از حقيقت را منعكس مي كند،
و من در آروزي يكي شدن اين حقايق تكه تكه ميسوزم...
اگر چه دیده بود پاسبان تو ای دل
بهوش باش که نقد تو را پاسبان نبرد
گنجینه های ادبیات سرزمینم مرا مست می کند ...
دیده ای گاهی کلامی در عمق جانت نفوذ میکند جوری که تازه میفهمی عجب اعماقی وجود دارد در تو؟
یه روانشناسی میگفت که آدم با همه حرکات و رفتار و ظاهرش به دیگران پیغام میده و خودشو معرفی میکنه، حتی لباس پوشیدن آدم معرف آدمه در برخورد با دیگران؛ از این رو من به فکر فرو رفته م که آقای خواستگاری که در مجلس خواستگاری کت و شلوار مارک زارا پوشیده (من شانسی میدونم که زارا مارک معروفیه!) چه شخصیتی داشته!
برداشت اول - ایشان آدمی هستند که به پوشیدن لباس مارک دار علاقه دارند و لباس مارکدار پوشیدن برای ایشان مثل آب خوردن است برای من، یعنی دیگر اینقدر برایشان عادی شده که اصلا به این مساله فکر نمی کنند که من لباسم مارکدار هست یا نیست.
برداشت دوم - ایشان آدمی هستند که به پوشیدن لباس مارک دار علاقه دارند و نشان دادن اینکه لباسشان مارکدار است برایشان اهمیت دارد.
برداشت سوم - ایشان آدمی هستند که به اعتماد به نفس احتیاج دارند و لباس مارکدار به ایشان احساس اعتماد به نفس می دهد!
بد میگم؟
بعدا نوشت، برگرفته از نظرات دوستان:
برداشت چهارم- ایشان آدمی هستند که رفته اند کت و شلوار بخرند، از این کت و شلوار خوششان اومده اصلا هم نمیدونسته اند که مارک زارا یه مارکه معروفه یا شاید اصلا براشون مهم هم نیست که مارک اصلا میتونه چیز مهمی باشه، از فرم کت و شلوار خوششون اومده و خریده اندش.
برداشت پنجم- ایشان آدم پولداری نیستند، اما میخواهند شیک به نظر برسند بنابراین براشون مهم نیست که زارا اصل هست یا نه، میخرندش.
برداشت ششم- ایشان آدم پولداری نیستند، اما میخواهند شکی به نظر برسند و میخواهند هم که شیکیشان اصل باشد، بنابراین پای لرز خربزه خوری نشسته و هزینه اش را می پردازند.
برداشت هفتم- ایشان آدم پولداری هستند، براشون مهم نیست که در نظر دیگران چگونه به نظر برسند به خاطر دل خودشون که مارک دوست دارند لباس مارکدار می خرند.
پی نوشت: کلا نمیخوام راجع به کسی قضاوت کنم یا اینکه کسی رو مسخره کنم، اولا دیدن مارک زارا روی آستین کت یه آقا منو برد به این فکرا چون اصولا برای من مارک چیز مهمی نیست، برام بیشتر مهم کارکرده. اینه که رفتم تو فکر اینکه کسی که مارک روی لباسشه آیا براش مهم بوده که باشه یا نه! دوما که ذهنم داره شیطونی میکنه و من بهش دارم میدون میدم.
الهام گرفته شده از حرف سمیه: تظاهر کردن به اینکه بعضی چیزا برات مهم نیست، شاید همونقدر زننده است که تظاهر کردن به اینکه بعضی چیزا برات خیلی مهم ان!
یه وقتا دارم میخندم، آرومم، زندگی خوب میگذره.
همین طوری که من میخندنم، خدا یواشکی، پیمونه پیمونه، یه چیزی میریزه توی قلبم! قلبه هی سنگین میشه، سنگین میشه، سنگین میشه... تا اینکه وقتی که پیمونه خدا اندازه شد و قلبم پر، یهویی چشمام خیس میشه...!
کتاب "این مردم نازنین" قصه های رضا کیانیان با مردم رو بهتون توصیه می کنم:
کوچولو کوچولو از خاطرات برخوردهای مردم با خودش وقتی که توی کوچه خیابونا و همه جاهای معمولی زندگی رفت و آمد داره نوشته؛
وقتی مردم مرا می بینند، واکنشهای متفاوتی دارند. یکی می خندد، یکی نگاهش را می دزدد، یکی از دور دستی تکان می دهد. اما چند سال پیش در اصفهان یکی مرا دید و شناخت. آمد جلو و با لبخندی پرسید: خوشتون اومد شناختمتون؟
با لحنی گفت که مرا بدهکار کرد. طوری گفت که باید تشویقش می کردم و جایزه ای به او میدادم. فکر کردم یکی هم اینجوری است. اما در سفرهای بعدی به اصفهان، باز هم با این لحن و همین جمله روبرو شدم. خوشتون اومد شناختمتون؟
همه چی معمولیه، آفتاب درمیاد، روز میشه، بنا به اقتضای روز کار میکنی، با آدما در می آمیزی، چیز یاد میگیری، خسته میشی، عصبانی میشی، مهر میورزی، شاد میشی، لبخند میزنی، عصر میشه میری خونه، خستگیتو می سپری به یک لیوان چای داغ، شب میشه، میخوابی، خواب می بینی... دوباره فردا میشه...
اما گاهی توی این روزهای معمولی یه چیزایی سر راهت قرار میگیره، یه چیزایی از جنس کلمه، لباسشون کلمه است، جنسشون نمیدونم چیه... وقتی که میخونی می بینی بدجوری درستن، بدجوری... دلت میخواد ندیده اشون بگیری و میگیری... ولی میدونی که هستن، درستن، درست...
یعنی دونه دونه تون به همه دنیا می ارزید، اینجا منور شد به قدوم همه تون:)
خدایا به داده و نداده ات شکر! یا به قول بابابزرگِ خدا بیامرز " الحمد لله علی کل نعمه" یعنی خدا رو شکر به خاطر همه نعمتهاش! داده اش هم نعمته، نداده اش هم!
گفته می شود که کفر در لغت به معنای پوشاندن چیزی است و شکر به معنای آشکار کردن. به زارع در زبان عرب کافر هم گفته می شود زیرا زارع کسی است که دانه را در دل خاک نهان می کند.
خدا دوست داره که از اون چیزهایی که بهم داده حرف بزنم! فاما بنعمه ربک فحدث: پس اما درباره نعمتهای پروردگارت سخن بگو
میدونم که این روزا زندگی مردم سخته، به هزار و یک دلیل موجه و ناموجه! اما چقدر دلم میخواد عصری که برمیگردم خونه مردم رو آرام و صبور و شاکر ببینم!
چی میشه تا یه کم از سرعت ماشینمون کم میشه دستمونو نذاریم روی بوق و تا ته فشار ندیم؟!
چی میشه اگه یکی از منتها الیه چپ به سرع پیچید و اومد جلومون ( هر چند که کار خیلی بدیه) به جای اینکه چند ثانیه ای کنارش بایستیم و خیره شیم توی صورتش که حتما چهره غصب آلود و نگاهِ چپ چپ ما رو ببینه، درگذریم؟!
چی میشه به جای غر زدن همیشه از بدیهای زندگی کمی همدیگه رو توی اتفاقات خوبمون سهیم کنیم؟!
عصرا که برمیگردم خونه به مردم نگاه میکنم، حس میکنم همه در حال دویدن هستند، چی میشه یه لحظه بایستیم و دور و برمون رو نگاه کنیم؟
سلام (میگن توی یه خونه ای وارد شدی هیچ کس هم نبود سلام کن)
دلم دیگه میل اینجا نداره (هرچند خیلی براش تنگ شده)، دلم میخواد توی فیس بوک بنویسم ولی هنوز مطمئن نیستم که این خیانت به اینجا نیست!
هر چند فکر کنم دیگه کسی هم به اینجا سر نمیزنه، غیر از سپیدهِ گلم...
ها؟ اگه میاین همین جا بنویسم...
ها؟ میاین؟
کسی اینجاها نیست؟
روحم با تمام بزرگی اش درد میکند،
تکه تکه شده و هر تکه اش به شیوه ای درد می کند...
