پریشب خواب دیدم که سومی، توی یک دفترچه کلی برام از دلتنگیهاش نوشته، کاش توی واقعیت اینکار رو میکرد...
همون شب خواب دیدم که یکی از دوستای دورانِ دور عروس شده، فرداش خبر رفتن عمه رو شنیدم...
دیر میشه، آدما برای رفتن خبر نمیکنن، منِ تنبل، باید همیشه فکر کنم که این لحظه ی آخره...
شاید فردا من نتونم حرف بزنم، یا شاید فردا اون کسِ دیگه نتونه بشنوه...
امان...
دل تنگیِ الانم مال دوری نیست، هر چند که از بابتِ دوری ها هم دلم تنگه
اما دل تنگیِ الانم همراهش غمه... غم ناشی از اینکه یکی رو بدون اینکه بخوای رنجوندی... یه حرفی رو به یکی زدی که فکرشم نمیکردی که برسه به گوش اون سومی... حالا فرقی هم نمیکنه که دومی تا چه حد از سر خیرخواهی این حرفو به سومی زده (که اصلا غیر خیرخواهی هم چیزی نبوده توی این قصه)، به هر حال سومی به شدت آزرده شده. ولی دومی هم نمیدونه که تو میدونی که این حرف به گوش سومی رسیده، نه میتونی ازش گله کنی و نه میتونی بری به سومی بگی که بابا حرف من راست بود! هر چند که خیلی آزرده شدی، اما نکنه این حرف راست تو رو - اگر واقعا میخوای چیزی رو که میخوای - نا امید کنه. اصلا تمام ناراحتی من همینه که این حرفی که برده شده، خیلی برنده است... مثل یه چاقوییه که بزنی توی قلبِ روح... اینجاست که میگم ای کاش دستم میرسید که اون حرفو بردارم و برگردونم توی دهنم...
خدایا پناه می برم به تو از یوم الحسره...
واقعا دلم میخواد که دوستم اگر از من ناراحت میشه بیاد بهم بگه. اصلا اینجور تعاملاته که باعث تداوم دوستی میشه. بالاخره یا من می ارزم برای دوست بودن یا نمی ارزم، اگر می ارزم در نظر کسی واقعا توقعم اینه که بیاد ناراحتیشو به من بگه. یا میفهمه اشتباه کرده یا من میفهمم که اشتباه کردم و عذر میخوام دیگه.
میشه البته که آدم پنهان کنه و باز هم به دوستی ادامه بده یا اینکه پنهان کنه و بی اعتنایی کنه، هیچ کدوم این دو حالت رو نمی پسندم، در دوستی دل باید صاف باشه.
کسی که مهربونی میکنه باید قلبی بزرگ داشته باشه و روحی بی ادعا در غیر اینصورت مهربونی ای که میکنه رو حتما به کام مهرگیرنده زهر میکنه. اگر در پی مهربانی کردن توقعی باشه و اگر وقتی توقع برآورده نشد منتی باشه بر سر مهرگیرنده و آزاری، مهربانی به هیچ نمی ارزد و جز بندی نیست بر پای مهر گیرنده.
خدایا در روزی که همگان را بر می انگیزی خوارم مکن،
روزی که مال و فرزند نفعی به حال آدمی ندارند،
مگر کسی که قلبی سالم به نزد الله آورده باشد...
اینها دعاهای حضرت ابراهیمه که تو سوره ی شعرا میکنه
قلب سلیم رو خیلی دوست دارم و هر وقت که حس کنم که ندارمش خیلی غمگین میشم و هر وقت که حس کنم بهش نزدیکم پر از سرورو
ابراهیم رو هم خیلی دوست دارم
از قول یکی از آقایانی که از نظر طول عمر این روزها خیلی روشون بحث هست (!) جایی نقل شده بود:
"...وی با بیان اینكه شهدا و ایثارگران برای همه ما پیام دارند، اظهار داشت: شهدا نسبت به كسانی كه حجاب خود را رعایت نمیكنند و نسبت به دنیاطلبان، اساتیددانشگاه و روحانیون پیام دارند، آنها از ما سوال میكنند كه ما برای اسلام جان خود را فدا كردیم و شما چه كردهاید؟"
برای یک آدم سنتی شاید درجه اهمیت حجاب (اونم با تعریف و کیفیتی که حکومت امروز ایران مد نظرش هست) با اون سه تای دیگه بتونه برابری کنه ( هر چند که اون سه تا هم باز کلمات خیلی کلی و محدود به مخاطبان در لحظه ی این آقا هستند) ولی به نظر من از نظر کسی که قرآن رو مطالعه کرده، اهمیت بی یا بد حجابی هیچ وقت با شرک، نفاق و ریا، دروغ، صد کردن راه خدا، توهین و تهمت، بستن راه رشد آدمها، پامال کردن عدالت، نترسیدن از خدا در گفتار و رفتار، یکی نیست.
به احترام او می نویسم که حتی بعد از تحمل لحظاتی که به اعتراف خودش، تحقیر سراپایش را فرا گرفت، روح خویش آلوده به توهین و فحش و ناسزا نکرد، به زیر شلاق رفت اما حاضر نشد لحظه ای خوی تصمیم گیرندگان، مجریان و سکوت کنندگان در برابر حکم خود را به روان بلند خود راه دهد؛ آنچه در پی می آید نقل است از وبلاگ خود او:
خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.
بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.
برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !
شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.
امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!
مختوم شد. اما شد؟
گریه امانم نمی دهد...
امروز کلی گشتم که ببینم ۳۰ گرم گوشت معادل چقدره عینیه، هیچی پیدا نکردم عاقبت دیدم که یار در خانه است و من گرد جهان میگردم!
۳۰ گرم گوشت (یک سهم گوشت در رژیمهای غذایی) معادل نصف نوار کاست است!
تخت و ملافه هایم را امروز رسما از تصرف خانمی که هر روز می آید خانه را تمیز میکند خارج کردم، یک ست خوشگل و تمیز که مطمئن هستم کس دیگری جز خودمون روش نمی خوابه (آخیش چه حس خوبی) جایگزین قبلیها کردم و یک یادداشت هم برای خانم پوشیا نوشتم و رسما از این مسئولیتِ رختخوابم عزلش کردم. آخیییششش.
مردمان این گوشه ی دنیا کلا با استانداردهای ما ایرانیها کثیفند! شاید هم به عبارتی زندگی را آسانتر می گیرند!
دستشویی رفتنشان، ظرف شستنشان، زمین شستنشان، ملافه عوض کردنشان اصلا به مذاق ما خوش نمی آید. همه چی را به هم می مالند. بیخود نیست مصرف آبمان این همه زیاد است، ما فکر می کنیم که پاکیزگی فقط از آب بر می آید ولی اینها نظرشان فرق می کند، از نظر اینها پاکیزگی با یک تکه پارچه ای و مواد شوینده و کمی آب حاصل می شود!
خودم خیلی حال نمیکنم با این مدل عنوان گذاشتن، توی پست قبلی سعی کردم که عوض کنم رویه رو، ولی وقتی میخوای روزمره بنویسی انگار این عنوان بهتر جواب میده!
امروز بعد از سالها والیبال بازی کردم، می ترسم که سرویس بزنم بعد از این همه سال، فکر کنم آخرین باری که این مدلی ورزش کردم ۵-۶ سال پیش بود که با همبازی ۱۵ سال پیشم تصمیم گرفتیم بریم دوباره بستکتبال بازی کنیم. رفتیم منیریه لباس و توپ خریدیم، رفتیم باشگاه پیام زیر پل سیدخندان ثبت نام هم کردیم، دو سه جلسه ای رفتیم، اما دیگه نرفتیم! اونموقع به خلق و خوی بچه های کوه عادت کرده بودم ؛گرم و ساده و با صفا. بچه های بستکبال جووشون زیادی سنگین بود، به سختی آدم جدید و می پذیرفتن، بچه های کوه اما هر تازه واردی رو با روی باز می پذیرفتن، من به این خلق و خو، خو گرفته بودم. برای همین دیگه نرفتم بسکتبال. امروز که والیبال بازی کردم، کلی یاد همه ی تواناییهای معطل مانده ام افتادم!