تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط دل آرام
 

اگر گاهي خودمان را گم نمي‌كرديم ديگر چه نيازي بود به آيينه ها...؟

***

وجودم آيينه ايست هزار تكه كه هر تكه اش بخشي از حقيقت را منعكس مي كند،

و من در آروزي يكي شدن اين حقايق تكه تكه مي‌سوزم...

 

نگارش در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط دل آرام
 

اگر چه دیده بود پاسبان تو ای دل

بهوش باش که نقد تو را پاسبان نبرد

 

گنجینه های ادبیات سرزمینم  مرا مست می کند ...

دیده ای گاهی کلامی در عمق جانت نفوذ میکند جوری که تازه میفهمی عجب اعماقی وجود دارد در تو؟

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط دل آرام
 

یه روانشناسی میگفت که آدم با همه حرکات و رفتار و ظاهرش به دیگران پیغام میده و خودشو معرفی میکنه، حتی لباس پوشیدن آدم معرف آدمه در برخورد با دیگران؛ از این رو من به فکر فرو رفته م که آقای خواستگاری که در مجلس خواستگاری کت و شلوار مارک زارا پوشیده (من شانسی میدونم که زارا مارک معروفیه!) چه شخصیتی داشته!

برداشت اول - ایشان آدمی هستند که به پوشیدن لباس مارک دار علاقه دارند و لباس مارکدار پوشیدن برای ایشان مثل آب خوردن است برای من، یعنی دیگر اینقدر برایشان عادی شده که اصلا به این مساله فکر نمی کنند که من لباسم مارکدار هست یا نیست.

برداشت دوم - ایشان آدمی هستند که به پوشیدن لباس مارک دار علاقه دارند و نشان دادن اینکه لباسشان مارکدار است برایشان اهمیت دارد.

برداشت سوم - ایشان آدمی هستند که به اعتماد به نفس احتیاج دارند و لباس مارکدار به ایشان احساس اعتماد به نفس می دهد!

بد میگم؟

 


بعدا نوشت، برگرفته از نظرات دوستان:

برداشت چهارم- ایشان آدمی هستند که رفته اند کت و شلوار بخرند، از این کت و شلوار خوششان اومده اصلا هم نمیدونسته اند که مارک زارا یه مارکه معروفه یا شاید اصلا براشون مهم هم نیست که مارک اصلا میتونه چیز مهمی باشه، از فرم کت و شلوار خوششون اومده و خریده اندش.

برداشت پنجم- ایشان آدم پولداری نیستند، اما میخواهند شیک به نظر برسند بنابراین براشون مهم نیست که زارا اصل هست یا نه، میخرندش.

برداشت ششم- ایشان آدم پولداری نیستند، اما میخواهند شکی به نظر برسند و میخواهند هم که شیکیشان اصل باشد، بنابراین پای لرز خربزه خوری نشسته و هزینه اش را می پردازند.

برداشت هفتم- ایشان آدم پولداری هستند، براشون مهم نیست که در نظر دیگران چگونه به نظر برسند به خاطر دل خودشون که مارک دوست دارند لباس مارکدار می خرند.

پی نوشت: کلا نمیخوام راجع به کسی قضاوت کنم یا اینکه کسی رو مسخره کنم، اولا دیدن مارک زارا روی آستین کت یه آقا منو برد به این فکرا چون اصولا برای من مارک چیز مهمی نیست، برام بیشتر مهم کارکرده. اینه که رفتم تو فکر اینکه کسی که مارک روی لباسشه آیا براش مهم بوده که باشه یا نه! دوما که ذهنم داره شیطونی میکنه و من بهش دارم میدون میدم.

 الهام گرفته شده از حرف سمیه: تظاهر کردن به اینکه بعضی چیزا برات مهم نیست، شاید همونقدر زننده است که تظاهر کردن به اینکه بعضی چیزا برات خیلی مهم ان!

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط دل آرام
 

یه وقتا دارم میخندم، آرومم، زندگی خوب میگذره.

همین طوری که من میخندنم، خدا یواشکی، پیمونه پیمونه، یه چیزی میریزه توی قلبم! قلبه هی سنگین میشه، سنگین میشه، سنگین میشه... تا اینکه وقتی که پیمونه خدا اندازه شد و قلبم پر، یهویی چشمام خیس میشه...!

 

نگارش در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط دل آرام

 

کتاب "این مردم نازنین" قصه های رضا کیانیان با مردم رو بهتون توصیه می کنم:

کوچولو کوچولو از خاطرات برخوردهای مردم با خودش وقتی که توی کوچه خیابونا و همه جاهای معمولی زندگی رفت و آمد داره نوشته؛

وقتی مردم مرا می بینند، واکنشهای متفاوتی دارند. یکی می خندد، یکی نگاهش را می دزدد، یکی از دور دستی تکان می دهد. اما چند سال پیش در اصفهان یکی مرا دید و شناخت. آمد جلو و با لبخندی پرسید: خوشتون اومد شناختمتون؟

با لحنی گفت که مرا بدهکار کرد. طوری گفت که باید تشویقش می کردم و جایزه ای به او میدادم. فکر کردم یکی هم اینجوری است. اما در سفرهای بعدی به اصفهان، باز هم با این لحن و همین جمله روبرو شدم. خوشتون اومد شناختمتون؟

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط دل آرام
 

همه چی معمولیه، آفتاب درمیاد، روز میشه، بنا به اقتضای روز کار میکنی، با آدما در می آمیزی، چیز یاد میگیری، خسته میشی، عصبانی میشی، مهر میورزی، شاد میشی، لبخند میزنی، عصر میشه میری خونه، خستگیتو می سپری به یک لیوان چای داغ، شب میشه، میخوابی، خواب می بینی... دوباره فردا میشه...

اما گاهی توی این روزهای معمولی یه چیزایی سر راهت قرار میگیره، یه چیزایی از جنس کلمه، لباسشون کلمه است، جنسشون نمیدونم چیه... وقتی که میخونی می بینی بدجوری درستن، بدجوری... دلت میخواد ندیده اشون بگیری و میگیری... ولی میدونی که هستن، درستن، درست...

 

نگارش در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط دل آرام
 

یعنی دونه دونه تون به همه دنیا می ارزید، اینجا منور شد به قدوم همه تون:)


خدایا به داده و نداده ات شکر! یا به قول بابابزرگِ خدا بیامرز " الحمد لله علی کل نعمه" یعنی خدا رو شکر به خاطر همه نعمتهاش! داده اش هم نعمته، نداده اش هم!

گفته می شود که کفر در لغت به معنای پوشاندن چیزی است و شکر به معنای آشکار کردن. به زارع در زبان عرب کافر هم گفته می شود زیرا زارع کسی است که دانه را در دل خاک نهان می کند.

خدا دوست داره که از اون چیزهایی که بهم داده حرف بزنم! فاما بنعمه ربک فحدث: پس اما درباره نعمتهای پروردگارت سخن بگو

میدونم که این روزا زندگی مردم سخته، به هزار و یک دلیل موجه و ناموجه! اما چقدر دلم میخواد عصری که برمیگردم خونه مردم رو آرام و صبور و شاکر ببینم!

چی میشه تا یه کم از سرعت ماشینمون کم میشه دستمونو نذاریم روی بوق و تا ته فشار ندیم؟!

چی میشه اگه یکی از منتها الیه چپ به سرع پیچید و اومد جلومون ( هر چند که کار خیلی بدیه) به جای اینکه چند ثانیه ای کنارش بایستیم و خیره شیم توی صورتش که حتما چهره غصب آلود و نگاهِ چپ چپ ما رو ببینه، درگذریم؟!

چی میشه به جای غر زدن همیشه از بدیهای زندگی کمی همدیگه رو توی اتفاقات خوبمون سهیم کنیم؟!

عصرا که برمیگردم خونه به مردم نگاه میکنم، حس میکنم همه در حال دویدن هستند، چی میشه یه لحظه بایستیم و دور و برمون رو نگاه کنیم؟

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط دل آرام
 

سلام (میگن توی یه خونه ای وارد شدی هیچ کس هم نبود سلام کن)

دلم دیگه میل اینجا نداره (هرچند خیلی براش تنگ شده)، دلم میخواد توی فیس بوک بنویسم ولی هنوز مطمئن نیستم که این خیانت به اینجا نیست!

هر چند فکر کنم دیگه کسی هم به اینجا سر نمیزنه، غیر از سپیدهِ گلم...

ها؟ اگه میاین همین جا بنویسم...

ها؟ میاین؟

کسی اینجاها نیست؟

 

 

نگارش در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط دل آرام
حال دل با تو گفتنم هوس استطمع خام بین که قصه فاششب قدری چنین عزیز و شریفوه که دردانه​ای چنین نازکای صبا امشبم مدد فرمایاز برای شرف به نوک مژههمچو حافظ به رغم مدعیان خبر دل شنفتنم هوس استاز رقیبان نهفتنم هوس استبا تو تا روز خفتنم هوس استدر شب تار سفتنم هوس استکه سحرگه شکفتنم هوس استخاک راه تو رفتنم هوس استشعر رندانه گفتنم هوس است
نگارش در تاريخ جمعه بیست و ششم تیر 1388 توسط دل آرام
 

روحم با تمام بزرگی اش درد میکند،

تکه تکه شده و هر تکه اش به شیوه ای درد می کند...

 

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ