تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام

سلام

ميخواستم کتاب «زمين انسانها»ي آنتوان دوسنت اگزوپري رو بهتون معرفي کنم. کلي ميخواستم فکر کنم که چي در معرفي کتاب بگم اما شوق در ميون گذاشتن اين دو جمله نميذاره که بيشتر از اين صبر کنم براي پيدا کردن راه معرفي کردن اين کتاب:

" مايه نجات برداشتن يک گام است. يک گام و گامي ديگر و پيوسته همين گام که بايد از نو برداشت..."

" ... انسان همينکه با حادثه درگير شد ديگر نمي هراسد. فقط ناشناخته است که انسان را به وحشت مي اندازد. ولي هر کس با حادثه روبرو شود ديگر با ناشناخته سرو کار ندارد..."

نگارش در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام

گاهي در انديشيدن به يک مساله دائما از يک روند ثابت پيروي مي‌کنيم؛ صورت مساله – پاسخ ما. و اين پاسخ هميشه از يکجا شروع ميشود و به نقطه‌اي معين ختم مي‌گردد. با اين وصف بعضي اوقات در يک سيکل معيوب گرفتار مي‌شويم که توان رهايي از آن مقدور نمي‌شود. اين مساله ممکن است يک مساله رياضي، يک مساله اعتقادي، يک گره عاطفي، يک نکته فلسفي و ... باشد. خروج از اين سيکل ممکن نيست مگر اينکه بتوانيم حتي شده اندکي از زاويه‌اي متفاوت به مساله نگاه کنيم.

يادتون مياد مکعبهايي رو که براي مسائل هندسه مي‌کشيديم. گاهي تفنن من اين بود که اين مکعبها را از دو زاويه متفاوت نگاه کنم. گاهي ضلع سبز را جلوتر مي‌ديدم و گاهي ضلع قرمز را.

به عنوان يک مثال ديگه يادم مياد که ضبطي داشتيم که روي بلندگوهاي آن چراغهاي چشمک زني وجود داشتند. من مي‌توانستم 2_3 جهت چرخشي براي آنها تصور کنم و با هر ديد که نگاه مي‌کردم چراغها همانطور مي‌چرخيدند.

گاهي در اوج مشکلات ياد اين توانايي ذهني مي‌افتم و سعي مي‌کنم از آن بهره بگيرم.

نميدانم اين موضوع را حس کرده‌ايد يا نه: گاهي در دست غمهايي گرفتار مي‌شويم که به دليل همين نگاه ثابت به آنها، سرانجام به آن غمها خو مي‌کنيم و اسيرشان مي‌مانيم و به صورت ناخودآگاهي غم‌‌پرست مي‌شويم. ميدانم که گاهي اينقدرها هم ساده به نظر نمي‌رسد اما جسارت به خرج دادن و زاويه نگاه را عوض کردن اغلب معجزه مي‌کند!

نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام

عهد مي‌بندم با تو چنان زنده‌ات کنم که صداي نشستن گرد و غبار بر اشياء گوشهايت را کر کند،

و شانه‌هايت از تمناي رويش بال تاول خواهد زد،

و خاطراتت از نو زاده خواهند شد

هم‌چون روز اول آفرينش جهان

نينا کاسيان

 

اين نثر رو وقتي خوندمش با تمام وجودم حس کردم ، من خيلي وقتها با تمام استعداد زيستنم زنده نيستم اما اين تمناي زندگي و توصيفي که در اين جملات از زندگي شده رو با تمام وجودم درک مي‌کنم؛

تيزي تمام احساسات و هوشياري کامل، بودن با تمام وجود، نفس کشيدن با تمام حجم سلولهاي بدن، ديدن تمام آنچه که با چشم و بدون چشم مي‌توان ديد، و شنيدن آنچه که از جنس صدا و هست و هر آنچه نيست اما شنيدنيست و لمس کردن نه تنها با نوک انگشتان بلکه با تمام عمق روح

 

قصدم شاعرانه صحبت کردن نيست، اما زندگي کردن يک سهل ممتنع است!

نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام

شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي

دلا کي به شود حالت اگر اکنون نخواهد شد

 

به يک دوست خوب خيلي وقته که فکر ميکنم

به اينکه به کي ميگن دوست،

به اينکه حق من بر گردن او و حق او بر گردن من چيه،

به اينکه يک دوست خوب رو بايد به هر قيمتي نگهش داشت که به گفته علي (ع) بيچاره کسي است که دوستي ندارد و بيچاره تر از او کسي است که توانايي نگه داشتن دوست را ندارد (با يه خورده بالا و پايين به گمانم درست گفته باشم!)

و خيلي چيزهاي ديگه

 

اما مساله‌ي داشتن يک جمع خوب هم کم اهميت‌تر از داشتن تک دوستان نيست،

جمعي که نه تنها در آن احساس آرامش داشته باشي و به تو خوش بگذره بلکه حس کني که در مسيري که مي‌ري از اين جمع خيلي چيزها ميگيري،

احساس کني که بودن در اين جمع تو رو فربه مي‌کنه

وقتي جمع رو ترک ميکيني حس کني که همونقدر که تو انرژي گذاشتي همونقدر هم انرژي گرفته‌اي،

جمعي که نه در آن انفعال موجب کنار هم ماندن شده باشد و نه درگيري و ناسازگاري موجب پريشاني و پراکندگي

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام
ممنون بچه ها از همه اونهایی که به من خوشامد گفتن

حالا حداقل قدمی به همه نزدیکتر شدم.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

 

هر کی هوایی شده که بره اونجا که نه اینجاست نیت کنه دارم میرم مشهد قول میدم از طرفش زیارت کنم...

نگارش در تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام
احساس میکنم آنقدر بزرگ شده ام که می توانم خودم را در آغوش بکشم...
نگارش در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 توسط دل آرام
باید بدانی که سوال تو چیست تا راهت به سوی پاسخ هموار شود

باید بدانی که سوال تو چقدر برایت جدیست تا عزمت برای یافتن پاسخ جزم شود یعنی باید بدانی که اگر جواب سوالت را نیابی چه خواهد شد

و بسیار خوب است که کسانی را که سوالی مشابه سوال تو داشته اند را بشناسی آنهایی که به جواب نزدیک شده اند این شاید راه تو را کوتاه تر کند

باید سوال داشته باشی تا زندگی ات حرکت و نشاط و معنا داشته باشد.

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ