شريعتي براي من از آن انسانهاي بزرگي است که با وجود اينکه به حضور نديدمش دلم گهگاهي بدجور هواي ديدنش را مي کند و دلتنگش مي شوم. با يکي از جمله هايش يادش ميکنم:
پايي که قدم در راهي نگذاشته، نمي لغزد.....
به نظرم اين جمله به تنهايي روح صريح و جسور و مبارزه طلب او را به تصوير مي کشد.
يادش گرامي و روحش شاد...
من هماني هستم که هستم، نه آنکه ديگران ميخواهند باشم! حتي اگر ديگران از من بخواهند طور ديگري باشم به آن طور بودن فکر ميکنم و تصميم ميگيرم که آن طوري باشم يا نباشم؛ پس در اينصورت هم من هماني هستم که هستم يعني هماني هستم که خودم ميخواهم باشم! دوست دارم که ديگران دوستم داشته باشند اما هماني را دوست بدارند که هستم نه هماني را که ميخواهند باشم!
يکي از روزهاي کاري روي يکي از ميزهاي شلوغ وپلوغ شرکت يک برگ چک نويس ديدم که هيچ وقت هم نفهميدم که کي نوشته بودش. روي اين برگ يک جمله عجيب و قشنگ و تکان دهنده بود مفهوم اون جمله اين بود؛
احساس ميکنم که هر وقت نفرت توي قلب منه خدا ازم دور و دورتر ميشه و ديگه خودشو به من نشون نميده.
من در ادامه اين جمله دلم ميخواست بنويسم: و هر وقت کينه و غمهاي ناشي از تنگ نظري و نااميدي توي دلم راه ميدم خدا در دل من نقاب بر چهره ميزنه: معشوق عيان ميگذرد بر تو وليکن اغيار همي بيند از آن بسته نقاب است
اين اغيار هميشه شخصيتهايي غير از خدا نيستند خيلي از اوقات احساسات و فکرهاي غيرخدايي هستند، فکرهايي که رنگ و بوي خدايي ندارند.
در مقابل اين احساسات منفي چيزهاي خوب و در عين حال خيلي ساده هم وجود دارند، مثلا چند وقت پيش ها از يک فکر به ظاهر کودکانه خيلي خوشحال شدم؛ از اينکه وقتي براي مامانم ظرف ميشورم يا توي کار خونه کمکش ميکنم خدا دوستم داره! از اينکه راه رسيدن به خدا خيلي خيلي کوتاهه!!
اعتقاد دارم که هر حس يا هر خصلت يا هر غريزهاي در انسان وجودش لازم است (در حال تعادلش)، با اين وجود من از ترس بدم ميآيد؛ خيلي خيلي بدم ميآيد از هر نوع ترسي. نميخواهم بگويم من نميترسم اما همينقدر ميدانم که از ترس بدم ميآيد. ترس آدم را فلج ميکند به خاطر همين اصلا دوستش ندارم. حالا فرض کنيد که يکي توانست تمام ترسهاي وجودش را کنار بگذارد؛ ترس از تاريکي، ترس از ضايع شدن، ترس از نرسيدن، ترس از مردن، ترس از خطر کردن، ترس از تغيير کردن و ... باز از نظر من يک ترس ديگر در کمين او هست. شما فکر ميکنيد آن ترس از چه باشد؟!

