تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1385 توسط دل آرام

شريعتي براي من از آن انسانهاي بزرگي است که با وجود اينکه به حضور نديدمش دلم گهگاهي بدجور هواي ديدنش را مي کند و دلتنگش مي شوم.  با يکي از جمله هايش يادش ميکنم:

پايي که قدم در راهي نگذاشته، نمي لغزد.....

به نظرم اين جمله به تنهايي روح صريح و جسور و مبارزه طلب او را به تصوير مي کشد.

يادش گرامي و روحش شاد...

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 توسط دل آرام
تعامل با آدمها و ارتباط برقرار کردن باهاشون یکی از نیازهای اساسی ماست، به طوریکه اگه با آدمهای دیگه ارتباط برقرار نکنیم خودمون رو هم نخواهیم شناخت یا حداقل تصویری که از خودمون خواهیم داشت تصویر ناقصی خواهد بود. یکی از پارادوکسهای زندگی همین جاست که این کار با همه فراوانیش و با همه ضروری بودنش و با اینکه هر روز بارها و بارها انجامش میدیم یکی از سختترین و حساسترین فعالیتهای زندگیه... این کار رو دوست دارم اما گاهی خیلی ازم انرژی میگیره.

نگارش در تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 توسط دل آرام

من هماني هستم که هستم، نه آنکه ديگران ميخواهند باشم! حتي اگر ديگران از من بخواهند طور ديگري باشم به آن طور بودن فکر ميکنم و تصميم ميگيرم که آن طوري باشم يا نباشم؛ پس در اينصورت هم من هماني هستم که هستم يعني هماني هستم که خودم ميخواهم باشم! دوست دارم که ديگران دوستم داشته باشند اما هماني را دوست بدارند که هستم نه هماني را که ميخواهند باشم!

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 توسط دل آرام

يکي از روزهاي کاري روي يکي از ميزهاي شلوغ وپلوغ شرکت يک برگ چک نويس ديدم که هيچ وقت هم نفهميدم که کي نوشته بودش. روي اين برگ يک جمله عجيب و قشنگ و تکان دهنده بود مفهوم اون جمله اين بود؛

احساس ميکنم که هر وقت نفرت توي قلب منه خدا ازم دور و دورتر ميشه و ديگه خودشو به من نشون نميده.

من در ادامه اين جمله دلم ميخواست بنويسم: و هر وقت کينه و غمهاي ناشي از تنگ نظري و نااميدي توي دلم راه ميدم خدا در دل من نقاب بر چهره ميزنه: معشوق عيان مي‌گذرد بر تو وليکن                اغيار همي بيند از آن بسته نقاب است

اين اغيار هميشه شخصيتهايي غير از خدا نيستند خيلي از اوقات احساسات و فکرهاي غيرخدايي هستند، فکرهايي که رنگ و بوي خدايي ندارند.

در مقابل اين احساسات منفي چيزهاي خوب و در عين حال خيلي ساده هم وجود دارند، مثلا چند وقت پيش ها از يک فکر به ظاهر کودکانه خيلي خوشحال شدم؛ از اينکه وقتي براي مامانم ظرف ميشورم يا توي کار خونه کمکش ميکنم خدا دوستم داره! از اينکه راه رسيدن به خدا خيلي خيلي کوتاهه!!

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1385 توسط دل آرام

اعتقاد دارم که هر حس يا هر خصلت يا هر غريزه‌اي در انسان وجودش لازم است (در حال تعادلش)، با اين وجود من از ترس بدم مي‌آيد؛ خيلي خيلي بدم مي‌آيد از هر نوع ترسي. نميخواهم بگويم من نمي‌ترسم اما همينقدر ميدانم که از ترس بدم مي‌آيد. ترس آدم را فلج مي‌کند به خاطر همين اصلا دوستش ندارم. حالا فرض کنيد که يکي توانست تمام ترسهاي وجودش را کنار بگذارد؛ ترس از تاريکي، ترس از ضايع شدن، ترس از نرسيدن، ترس از مردن، ترس از خطر کردن، ترس از تغيير کردن و ... باز از نظر من يک ترس ديگر در کمين او هست. شما فکر مي‌کنيد آن ترس از چه باشد؟!

 

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ