تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 توسط دل آرام
سلام به همگی

چند وقته سرم خیلی شلوغه کارمه. نتونسته ام اون طور که دلخواه خودمه وبم رو بروز کنم. حالا هم میخوام نقلی قولی از کس دیگری بذارم. امیدوارم که تکراری نباشه براتون، اگر هم باشه مطلب زیباییه، تصدیق می کنید؟

بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
*
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.
*
مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.


عرفان نظرآهاری

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 توسط دل آرام
گفته می شود که اکثر اوقاتی که از یک رفتار کسی خوشمان نمی آید، احتمالا آن رفتار در خود ما وجود دارد . اگه این فرض رو بپذیریم بهتره که وقتی رفتار کسی ما رو ناراحت میکنه به این دید هم به قضیه نگاه کنیم که آیا من هم این عیب رو دارم یا نه...

نگارش در تاريخ سه شنبه ششم تیر 1385 توسط دل آرام

دوباره ميخوام از يکي از تناقضها و يا بهتر بگم محدوديتهاي انسان حرف بزنم. ما آدما محتاج دوست داشتن و دوست داشته شدن بدون قيد و شرط هستيم، دوست داريم دوستيهامون از گزند زمان و مکان و شرط و شروطها در امان بمانند اما ...

 

در کودکي، دوستيهامون کمابيش از اينگونه اند؛ چون کودکي دوراني است که به نظر من ما با نهايت توانمان و همان طور که فکر ميکنيم زندگي ميکنيم، اما با وجود زيبا بودن اين زندگي در کودکي با بزرگ شدن فکرمون و پيچيده تر شدن ذهنمون و رشد ايده آلهامون قالب اون زندگي ديگه برامون کوچيک ميشه، دلمون همون آزادي رو ميخواد اما ذهنمون اونقدر اگر و اما و چون و چرا مياره که آزاديمون محدود ميشه... و البته من حالا ديگه شکايتي از اين مرحله گذار ندارم؛ تغيير هميشه گذر از يک انجماد رو ميطلبه، اما اينکه اين حرفا چه ربطي به دوستي و دوست داشتن دارن؟ ما دوستيهامون همين طور که بزرگتر ميشيم منوط به شروط زيادي ميشن و دوست گاهي يک کاري ميکنه که با شرط ما نميخونه اونوقته که در تناقضي گرفتار ميشيم که عذاب آوره: يک احساس دلخوري از اينکه چرا اون دوست  شرط ما رو زير پا گذاشته و از طرف ديگه ناراحتي از اينکه چرا دوستي به اين زلالي کدر شده...

 

اما من فهميده ام که چالش شيريني اينجا اتفاق افتاده که اگر سربلند ازش بيرون بيايم به مرحله جديد و والايي از دوستي رسيده ايم. هنر خيلي بزرگ در دوستي ورزيدن اينه که با دوست دعوات بشه، ازش دلخور بشي اما بتوني اين دلخوري رو از دلت بيرون کني با دوست صادق باشي و دوستي رو از نو شروع کني. اينطوري ميتوني اطمينان حاصل کني که توان اين رو پيدا کرده اي که زنجيره دوستيهات رو محکم و پايدار نگه داري و ديگه شرط و شروطت توان ايجاد تزلزل در دوستي رو ندارند....

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ