زرين کوه بيش از آنچه فکرش را ميکردم زيبا بود. کوهي با تضادي عجيب؛ سمت جنوبي و يالي که از آن صعودش کرديم هرچند چندان هم يکنواخت نبود و کاملا غيرقابل پيش بيني بود و ما تا وقتي که کاملا به شيبي که ما را صراحتا به قله مي رساند نرسيده بوديم نميدانستيم که چطور بايد به آن برسيم، اما به نسبت سمت شمالي قله جنوبي آن بسيار امن و مهربان و گهواره وار مي نمود. از اين سمت زير پايمان را که نگاه مي کرديم روستاي جابان و کمي جنوبتر روستاهاي شلمبه، اسلام آباد، آب سرد، کيلان، وادان و چند روستاي ديگر از شرق تا غرب دشتي زيبا پر از باغ و مزرعه گسترده بودند و جنوب تر و در افق جنوبي تپه ماهورهايي پيچ خورده تا دوردستها ادامه داشتند. تنها وقتي که پايمان به قله رسيد با روي ديگر اين کوه زيبا آشنا شديم. نوک قله، به سمت دامنه شمالي زير پايمان را ناگهان خالي و خود را بر لبه پرتگاهي مخوف يافتيم. درست در انتهاي اين پرتگاه مخوف که به گمانم 400 متري ارتفاع داشت دو درياچه تار و هوير در کف دره آغوش گسترده بودند. يکي به رنگ سبز زمردين و ديگري به رنگ آبي آسمان. چشمها را که از دو درياچه بر مي گرفتي روبروي خود از شرق تا به غرب رشته کوه زيبا و نفوذ ناپذير دوبرار در برابرت خودنمايي مي کرد و برفرازتر از همه دماوند بود که با قدي افراشته سر بر آسمان مي ساييد. منطقه ابهتي عجيب داشت. زرين کوه بيش از آنچه فکرش را ميکردم زيبا بود.
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان اینست و دیگر گون نخواهد شد
ای کسی که به آنکس که از تو طلب کند می بخشی،
ای کسی که آنقدر مهربانی که به آنکس که از تو طلب نکند و حتی تو را نشناسد می بخشی،
به من از پی این طلبم همه خوبیها و زیباییهای این دنیا و همه نیکیهای آن دنیا را عطا کن،
از من همه بدیها و غمها و حسرتهای این دنیا و غم و حسرت آن دنیا را دور کن،
هر چه که تو ببخشی بی عیب و نقص خواهد بود،
پس ای کریم از گنجینه فضل خودت مرا زیاد کن
گاهي يک فکر، يک مشکل، يک مساله شديدا فکر و حافظه من را در اختيار خود ميگيرد. با خود فکر ميکنم خدايا عجب مشکل لاينحل سختي است چرا از هر طرف که ميروم به بن بست ميخورم؟! اما وقتي که ديگر از اين اوضاع خسته ميشوم و تصميم به حل مساله ميگيرم، درمييابم که قضيه دقيقا شبيه مثال عنکبوتي است که شکاري را به دام خود پيچيده و اجازه حرکت موثر را از او گرفته است. خوب که دقت ميکنم ميبينم که فکر کردن يک فرآيند است که شروعي دارد و پاياني و نتيجهاي. اما خيلي از اوقات ما اسم پرشها و بازيگريهاي ذهن خود را به اشتباه تفکر ميگذاريم. در علم منطق، تفکر اينطور تعريف ميشود: حرکت ذهن از يکسري مجهولات با استفاده از يک سري معلومات اولبه به سمت معلومات نهايي. (اين تعريف با بيان من است و و نقل مستقيم نيست.) در واقع تفکر کردن يعني کنار هم چيدن معلومات اوليه و معلوم ساختن مجهولات. و اين معلوم نهايي است که حاصل تفکر و حل مساله است. در واقع حرف من اين است که ما اغلب اوقاتي که تصور ميکنيم در حال انديشيدن هستيم در اشتباهيم. ما ذهن خود را در دام عنکبوت مساله گرفتار کردهايم؛ مساله ذهن ما را به هم پيچيده است و ما در اطراف آن و به شبج آن ميانديشيم يا در واقع از شبح آن هم همواره در حال گريزيم. در حاليکه اغلب اوقات اگر تمرکز خود را روي مساله واقعي قرار دهيم و مساله را به وضوح بشکافيم و تشريح کنيم جواب را خيلي زود و راحت خواهيم يافت.
