به جز بچگيام که با لذت خيلي زيادي با خواهر و برادر و بچه همسايه و دخترعمه و دخترخاله و ... گِل بازي ميکرديم هيچ وقت هنر مجسمهسازي جذبم نکرده بود. ولي وقتي اين دو تا عکس رو ديدم تازه درک کردم که مجمسهسازي هم ميتونه عجب بيان زيبايي داشته باشه.
رهايي از تمام بندهاي روح و جسم
آزادگي ...
ساختن سرنوشت به دست خويشتن
(ليس للانسان الا ما سعي)
راستی التماس دعا ، برای همه
فکر ميکنم بهترين چيزي که توي دنيا ديدهام صبر بوده. بهترين سلاحي که من رو به نتيجه نزديک کرده صبر بوده. گاهي وقتا آدم بايد به اندازه تمام عمرش صبوري کنه. خيلي ظريفه؛ صبوري نه تحمل، صبوري نه زبوني، صبوري نه خواري. صبري جميل با دلي درياگونه...
واستعينوا بالصبر والصلوه و انها لکبيره الا علي الخاشعين (سوره بقره – آيه 45)
ترجمه: از شکيبايي و نماز ياري جوييد. و به راستي اين کار گران است مگر بر فروتنان.
در سوره هاي ابراهيم، لقمان، سبا و شوري اين عبارت آمده : «ان في ذلک لايات لکل صبار شکور» يعني به حقيقت در اين ماجرا براي هر بسيار صبورِ بسيار شکر کننده نشانههاي روشني وجود دارد. در بعضي حوادث، در حين آموختن بعضي علمها (شايد هم همه علوم) فقط کساني که صبورند (گاهي فقط آنها که بسيار صبورند!) به جايي ميرسند. در واقع کساني که صبورند با ظرافتي زيبا عميقتر نگاه ميکنند، و همين نگاه عميق باعث ميشه در پس امور حقايقي رو ببينند يا گاهي فقط حس کنند و بو بکشند که براي به چنگ آوردن اين حقايق صبور ميشوند.
ببخشيد اگه خيلي نتونستم مطلب رو خوب بيان کنم،
فقط ميخواستم بگم که صبر خيلي زيباست خيلي زيبا...
صبوري براي بزرگ شدن، صبوري براي فهميدن، صبوري براي ديدن، صبوري براي صبور شدن ...
پ . ن: کوهنورد خوب ميدونه که صبوري يعني چي، اما باز هم کوهنوردي که فقط توي کوه صبور باشه و وقتي مياد توي دنياي اين پايينا اگه صبور نباشه صبوري رو خوب نفهميده.
به گريههاي گرم بيبهانهام
به دردهاي ناب شاعرانهام
به سوزهاي آشناي غربتي
که جا به جا نهفته در ترانهام
به عشق آن ترانه نگفتهاي
که هست خوب گفتنش بهانهام
به عشق آن خيال شاعرانهاي
که نيست هيچ، هيچ از او نشانهام
به غم که مهربان ميآيد از درم
و دست مينهد به روي شانهام
و با خودش سبد سبد ميآورد
بهانههاي گريه را به خانهام
هنوز دست آسمان نميرسد
به دامن غرور دخترانهام ...
پ . ن: نميدونم شعرش مال کيه يعني يادم نيست اما قطعا مال يک خانومه!!
آه چه بيرنگ و بينشان که منم کي ببينم مرا چنان که منم
گفتي اسرار در ميان آور کو ميان در اين ميان که منم
کي شود اين روان من ساکن اينچنين ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خويش بوالعجب بحر بيکران که منم
اين جهان وان جهان مرا مطلب کين دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زيان چو عدم طرفه بيسود و بيزيان که منم
گفتم اي جان تو عين مايي گفت عين چه بود درين عيان که منم
گفتم آني بگفت هاي خموش در زبان نامدست آن که منم
گفتم اندر زبان چو در نامد اينت گوياي بيزبان که منم
ميشدم در فنا چو مه بيپا اينت بيپاي پا دوان که منم
بانگ آمد چه ميدوي بنگر در چنين ظاهر نهان که منم
مولانا – 17۵۹ – کليات شمس تبريزي
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم در اين سراب فنا چشمه حيات منم؟
و گر به خشم روي صدهزار سال زِ من به عاقبت به من آيي که مُُنتهات منم؟
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضي که نقش بند سراپرده رضات منم؟
نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي مرو به خشک که درياي با صَفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان بسوي دام مرو بيا که قوت پرواز و پر و پات منم؟
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمي هوات منم؟
نگفتمت که صفتهاي زشت در تو نهند که گم کني که سرچشمه صفات منم؟
نگفتمت مگو که کار بنده از چه جهت نظام گيرد، خلاق بي جهات منم؟
اگر چراغ دلي دانک راه خانه کجاست وگر خداصفتي دانک کدخدات منم
مولانا – 1727 – کليات شمس تبريزي
اين دهان بستي دهاني باز شد تا خورندهي لقمه هاي راز شد
گر ز شير ديو تن را وا بري در فِطام او بسي نعمت خوري
تو چه داني ذوق آب ديدگان عاشق ناني تو چون ناديدگان
گر تو اين انبان ز نان خالي کني پر ز گوهرهاي اجلالي کني
طفل جان از شير شيطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردي از طعام و از شراب امتحان کن چند روزي در صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير يک شبي بيدار شو دولت بگير
همين که روز اول ماه رمضان مياد انگار که در آسمون باز ميشه و بوي رمضان پخش ميشه توي تمام زمين و آسمون. بوي رمضان بوي گلاب و شعلهزرد و حلوا و زولبيا باميه و نون و پنير چايي شيرين و نون تازه هم هست و هم نيست. رمضان براي خودش بوي مخصوصي داره، من اين بو رو باور دارم. چقدر خوبه توي اين ماه مبارک باز قد بچگيامون به خدا مطمئن باشيم، قلبمون با همون باورهاي ساده بچهگانه بهش آرامش بگيره، با همون سادگي باهاش حرف بزنيم، جلوش معذب نباشيم، ازش فرار نکنيم، و بشنويم اين حرفشو که ميگه؛ بنده من که از من رويگرداني اگر ميدانستي که چقدر به تو مشتاقم از شوق جان تسليم ميکردي.
نِيُم ز کار تو غافل، هميشه در کارم که لحظه لحظه ترا من عزيزتر دارم
به جان پاک تو و آفتاب سلطنتم که من ترا نگذارم، به مهر بردارم
همه رو دعا کنيد منم قاطي همه يادتون نره، مهم نيست که چي دعا کنيم مهم اينه که خير بخواهيم و با خدا حرف بزنيم، خدايي که به من و شما گوش داده خودش از همه شنواتره.
چرا تو اي شکسته دل خدا خدا نميکني؟ خداي چاره ساز را چرا صدا نميکني؟
به هر لب دعاي تو فرشته بوسه ميزند، پرنده اسير را چرا رها نميکني؟

