تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 توسط دل آرام
 

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

  

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت،‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك
بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط
رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.


‌عرفان‌ نظرآهاري‌

 

 
نگارش در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 توسط دل آرام
 

دل که آیینه صافیست غباری دارد

از خدا میطلبم صحبت روشن رایی...

نگارش در تاريخ جمعه دهم آذر 1385 توسط دل آرام
 

وای خدای من! عجب تضاد عجیب و غریبی...

حتی در توصیف این تضاد هم دچار تضاد میشوم! یک تضاد آرام کننده و ترسناک...!

صد بار بهش برخورده ام، صد بار بهش اعتراف کرده ام، هر صد بار هم به اندازه دفعه قبل (بلکه هم بیشتر!) از فهمیدن و درک کردنش دچار حیرت و تعجب شده ام!! ؛

به همان اندازه که خواستار سکون و اطمینان هستیم، محتاج و نیازمند حرکت و تغییرییم!

محتاج قوانین ثابتیم تا بتوانیم بر آنها بناهای محکمی بسازیم، خانه بسازیم، شهر بسازیم، انسان بسازیم، جامعه، خانواده، زندگی بسازیم، بتوانیم تصمیم بگیریم ...

و محتاج حرکتیم تا بتوانیم جلو برویم، تا بتوانیم روی پایه ها بسازیم، تا بتوانیم برای ساختن فکر کنیم...

هر گام برداشتنی نشانه یک حرکت است، اما هیچ گام برداشتنی بدون ساکن کردن یک پا بر زمین ممکن نیست!

میبینی؟ دو تا مفهوم کاملا متضاد که بدون هم لطفی ندارند؛ سکون یعنی نبودن حرکت و حرکت یعنی نبودن سکون (همونطوری که عدم یعنی نبودن وجود). اما سکون بی حرکت یعنی مرگ و حرکت بی سکون یعنی پوچی، یعنی خستگی و فرسودگی...

یک موج سوار بر حرکت، سکون بنا میکند و اینگونه می شود که موفق به عمل کردن می شود.

و از این پارادوکسهای تعجب برانگیز تا دلت بخواد میتونم حرف بزنم. حرکت و سکون تازه فقط یکیشونن. شاید این حرف یک امام(شاید علی (ع)) اشاره به همین پارادوکسهاست که تعرف الاشیاء باضدادها: یعنی چیزها را به وسیله ضدهاشون میشود شناخت.

-------------------

الان خونه توی مه فرو رفته و حدس میزنم که زیر این مه غلیظ همه چیز سفیده! اینجا حسابی برف اومده . خدایا شکرت...

نگارش در تاريخ پنجشنبه دوم آذر 1385 توسط دل آرام

 

كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به  روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

" دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .

آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و ديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.

" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."

" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.

از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.

كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.

" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."

" من نمي توانم دخترم  را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."

" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."

سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.

شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:

- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.

بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.

روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.

من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.

آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند! كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند  و بسرعت روي آن خاك ريختند.

سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!

دراين موقع " دونا" گفت:

-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.

 شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي  مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!

هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي  كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.

آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:

" نمي توانم تاريخ فوت 28/3/80"

و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.

با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.

حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

-----------------------------

نقل از سایت تبیان

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه دوم آذر 1385 توسط دل آرام
سلام بی بی
به کامنتهای پست (آن طور که خود را مي شناسيم) یک نگاهی بنداز. مرسی
درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ