وقتی سوال می پرسم اینقدر سریع بهم جواب نده! وقتی ازت می پرسم چرا خدا هست، فوری نرو سراغ برهان نظم و شروع نکن استدلال کردن! بذار یه نفس عمیق بکشم. بهم بگو که ریه هامو از خدا پر و خالی کنم. بگو که یه چیز لطیف رو لمس کنم! بگو خنده یه بچه رو، ذوقشو، کنکجاویشو، پاکی و چشمای پر از سوالشو نگاه کنم. بگو که به خودم اجازه خندیدن بدم! بهم بگو سعی کنم به بودن خودم، به حضورم، به بدنم، به نفس کشیدنم، به حسهام، به خشمهام، به مهربونیام، به بی تفاوتیها و عشقهام فکر کنم و خودمو احساس کنم. وقتی ازت می پرسم چرا ما دوست داریم، چرا فکر می کنیم، چرا زندگی می کنیم؟ شروع نکن یه مشت حرفای تکراری برام ردیف کردن! ازم سوال بپرس! بذار سوالها سوالمو واضح کنن! بذار سوالها ذهنمو بار کنن! بذار بفهمم که جواب سوالها همیشه آسون نیستن! بذار بفهمم که جواب سوالها گاهی اصلا ربطی به منطق و استدلال ندارن! بذار بفهمم که جواب بعضی از سوالها حس کردنین، نه دیدنی و نه شنیدنی! بذار بفهمم که برای پیدا کردن بعضی از جوابها باید سالها و شاید دیر زمانی بعد از مرگم صبر کنم! بذار تعمق کردن رو، تامل کردن رو، بردباری و صبوری کردن رو یاد بگیرم!
نوشته شده در شهریور ۸۵
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
خیلی سخته آخه خیلی سخته! وقتی که یکی رو صدا میزنی دلت میخواد جوابتو بده... مخصوصا خدا ... حتی اعتقاد دارم که جواب خدا آنی نیست اما وقتی یه چیزی ازش میخوای که دلت میخواد زود جوابتو بده دیگه خیلی سخت میشه این اعتقاد و اون شعر...
و البته یه چیزی هست اگه به چیزی اعتقاد داری همه جا باید اعتقاد داشته باشی نه اینکه گاهی آره و گاهی نه ... اقلا این مورد از اون موردایی نیست که گاهی بشه بهش اعتقاد داشت و گاهی نداشت...
شماها چی فکر میکنید؟ مخصوصا شماها که به دعا اعتقاد دارید؟ به خدا اعتقاد دارید؟

