تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 توسط دل آرام
 

اول بگم که این اگریست تقریبا محال! چون یکی از اساسی ترین شروط  رئیس جمهور بودن داشتن یک فک قوی و قدرت زدن حرفهای تکراری به اندازه 365 روز در سال و هر دفعه با حرارتی بیش از دفعه پیش است! که بنده به هیچ عنوانی همچو قدرتی ندارم! خوب پس می بینید که من راست میگم و این اگریست محال!

اما چون خیلی از دوستان از جناحهای مختلف هر شب در خانه ما مهمان می شوند و به من بسیار التماس و اصرار می کنند حاضرم حداقل بهش فکر بنمایم!

 

- اصلا قبل از اینکه رئیس جمهور بشم تو آئینه یه نگاه به قد و قواره ام میانداختم ببینم به قامتم برازنده هست یا نه!

 

- به روستاها حسابی می رسیدم ، برای مردمش خونه های قشنگ می ساختم که توش راحت و دارای امکانات مدرن باشه اما در معماری بیرون و درونش از معماری سنتی استفاده میکردم. به وزیر مسکنم دستور میدادم که  یه خورده به این فکر کنه که چرا خونه های مردم هر اقلیمی به یک سبک خاصی ساخته می شده، شاید فایده ای بر آن مترتب بوده باشد!! به مردم روستا عزت میدادم ، بهشون غرور میدادم ، نه با حرف با عملم، بهشون امکانات دانستن و ارتباط برقرارکردن با دنیای بزرگتر رو میدادم تا هم قدر خودشون و دهشون رو بدونن و هم بتونن از اون جهاتی که دوست دارن و حقشونه خودشون رو ارتقاء بدن. اونقدر به روستا توجه میکردم که جهت حرکت مهاجرت از روستا به شهر برعکس بشه.

 

- به وزیر مسکنم باز هم دستور میدادم که اجازه نده خونه ای کمتر از 120 متر ساخته بشه! اگر هم ساخته بشه یک حیاط 100 متری داشته باشه! هیچ خونه ای حق نداشته باشه آفتاب خونه دیگه رو کم کنه!

 

- هیچوقت اجازه نمیدادم که مجله ای مثل گل آقا بسته بشه! و اجازه میدادم با اون طنز لطیف و مودبانه و تیزش هر چی میخواد بهم بگه!

 

- به وزیر بهداشتم دستور میدادم که ترتیبی بده که هر پرستاری که از گل نازکتر به مریضی بگه سخت مجازات بشه! (با احترام به همه پرستاران مهربان)

به ازای مراجعه هر مریض به بیمارستان یا دکتر از خود مریض ، از کارخانه های مواد غذایی و از هر جایی که دستم می رسید جریمه میگرفتم! (ORیاش میفهمن چی میگم!!)

 

- روی کارخانه های مواد غذایی نظارت صد در صد میکردم که هر آشغالی خواستن به خورد مردم ندن!

 

- از خانمهای خانه دار میخواستم که هفته ای یک یا دو روز برای انجام یک فعالیت اجتماعی از خانه خارج بشن! البته این رو در جایگاه یک شهروند عادی هم میتونم بگم ها!

 

دِهه...بابا الکی که نیست باید یه برنامه چهار ساله بدم ، دو سه روزه که نمیشه! بازی بسه!!

 

من دریاو  زینب رو دعوت میکنم.

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 توسط دل آرام
 

کرایه خط نوبنیاد – هفت تیر 475 تومانه! راننده گرامی به خودش حتی زحمت نداد که بگه ببخشید خرده ندارم! انگار که بدیهیه که باید 500 تومان حساب کنه ، 500 تومانیها رو گرفت و به 1000ای ها هم 500ای پس داد!! من خیلی عصبانی شدم! 25 تومان الان دیگه همون آدامس بادکنکیها یا پفکهای مینو هم نیست، اما چرا باید اینقدر راحت به خودش اجازه بده که حتی جواب درست به من نده وقتی ازش میپرسم مگه کرایه 475 تومان نیست؟! در جواب یه بلیط به من داد! بلیطی که به دردم نمی خورد و به جای شنیدن بقیه حرف من ترجیح داد گازشو بگیره و بره!!

 

 

نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386 توسط دل آرام
 

گاهی وقتی یه دل پردرد، زندگی پر رنجش رو برای تو تعریف میکنه، بار روی سینه ات خیلی سنگین میشه.

بار روی سینه ام سنگینه و دلم محملی رو میخواد که زمینش بزارم...

اما باید سکوت کنم، لااقل الان نه...

 

نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط دل آرام
 

با من حرف بزن تا خویشتن مان را باهم باز یابیم،

با من حرف بزن تا خویش را در هم دیدار کنیم،

اگر مانع است بازگو تا درکش کنیم و از میان برداریمش،

اگر عشق است بازگو تا سرشارم کنی و عشق جهان را پر کند،

اگر درد است بازگو تا همدردت شوم،

اگر گله است بازگو تا آئینه ام شوی،

بگذار خویش را در تو ببینم و روح آشفته ام را پیرایش کنم.

با من حرف بزن، من به معجزه گفتگو ایمان دارم...

 

 

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ