خدایا! نمیگم چیزی ازت نمیخوام که همه زندگی من از توست
خدایا! اما چیزی که بیشتر از همه دلم الان میخواد حرف زدن با توست
اینکه هی بگم خدایا... خدایا... خدایا... یا الله ... یا الله ... یا الله ... ربی... ربی ... ربی ...
از هر کسی که میاد اینجا و منو میشناسه میخوام که منو حلال کنه...
نماز و روزه هاتون ، زمزمه هاتون ، دل شکستناتون قبول باشه
جمعه، کوه و تنهایی و موسیقی...
حوصله ام از با خود بودن سر نرفت و از آرامشی صورتی و عمیق برخوردار شدم
خودم را دوست دارم... هر چه که میخواهم باشم...
این دوستم چیزهای زیادی برای کشف کردن دارد...
از معما بودنم لذت میبرم...
از کشف خودم سرشار از حس رهایی میشوم...
عریانی روح ... چه واژه ی اشتیاق برانگیز و بیقرار کننده ای... از تصورش هم روحم به اهتزاز در می آید...
فقط چیزی که هست ؛دلم کلمات بیشتری میخواهد ... نه برای بیان کردن... برای فکر کردن ...
راستی! ما چطور فکر میکنیم؟ بدون کلمه یا با کلمه؟! ...
-----------------------------------------------------------
آره شاید حق با تو باشه سمیه، اما من هنوز حس میکنم که قبل از به کلمه در آوردن فکر یه خبرایی هست توی ذهن ما! یعنی فکر میکنم یه چیزی هست و ما لباس کلمه به اون میپوشونیم. هنوز نمیدونم این حرفم درسته یا نه فقط حس میکنم که کلمه تهِ تهش نیست. چون اکثر اوقات توی ذهنم شلوغه و تازه وقتی تمرکز میکنم و بهشون نگاه میکنم در قالب کلمات می بینمشون! اول یه حسی دارم مثلا شادم، غمگینم، عصبانیم، بعد میشینم فکر میکنم ؛ شادیم کم کم علتش برام روشن میشه و میتونم توضیحش بدم. تو اینو حس نکردی؟
مژده هم چیز جالبی گفت: با تصاویر خیلی سیالتر هم فکر میکنیم

