تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 توسط دل آرام
 

ابزار کار عبارتند از: یک جعبه به شکل مستطیل که از طول به 5 قسمت تقسیم شده باشد، به تعداد مورد نیاز کارت یا فیشهای کوچک.

1- چیزی را که میخواهید یاد بگیرید باید به قطعه های کوچک تقسیم کنید (مثلا لغات زبان یا فرمولهای فیزیک)، و هر کدام رو به یک سوال و جواب تبدیل کنید. مثلا، سوال: تشویق کردن ؛ جواب: encourage ، یا مثلا سوال: فرمول فاصله نقطه از خط؛ جواب: (خود فرمول).

 

تذکر: البته حفظ کردن شعر با این روش منطقی به نظر نمیرسه! به نظر من یاد گرفتن چیزهایی مثل لغت زبان یا فرمولهایی از شیمی و فیزیک که تا حدودی از هم مستقلند با این روش خوب جواب میده. اما مثلا حفظ کردن فرمولهای ریاضی با لیست کردن اونها در یک صفحه راحت تره، چون فرمولهای ریاضی به هم ربط دارن، یعنی اونها رو با کمک همدیگه راحت تر میشه حفظ کرد، مثلا یک فرمول رو با اضافه یا کم کردن یه پارامتر از فرمول دیگه حفظ میکنید، یا فرمولهای انتگرال رو به کمک فرمولهای مشتق، اینجور چیزهایی که به هم ربط دارند اگر در کنار هم نوشته بشن، راحت تر توی حافظه میمونن. مثل ساختن یک ساختمونه ، اگر یک ردیف دیوار از ساختن مثلا 20 آجر ساخته میشه، پس ساختن 10 ردیف و نصفی 250 آجر میخوایم.

 

2- سوال رو روی کارت و جواب رو پشت کارت یادداشت کنید.

 

3- حالا باید تمام کارتها رو بعد از دقیق خوندنشون توی خونه اول بذارید.

این خونه باید در مدت 24 ساعت خالی بشه، به این ترتیب که بعد از تهیه کارتها تا 24 ساعت باید اونها رو بخونید. در واقع این خونه رو هر روز میخونید. یک کارت رو بر میدارید، سوال رو میخونید و جوابش رو میگید، بعد جواب رو نگاه میکنید اگر درست جواب داده باشید، کارت رو میذارید توی خونه دوم اگر اشتباه جواب داده باشید کارت رو توی همون خونه اول میذارید.

 

4- کارتهای خونه دوم رو هر دو روز یکبار، سوم رو هر سه روز یکبار، و چهارم رو هر چهار روز یکبار میخونید. در این بین، هر کارتی که بلد نبودید به خونه اول برمیگرده (قانون مارپله)

 

5- هر کارتی که به خونه پنجم برسه به این معنیه که محتوی اون کارت توی حافظه بلند مدت شما نشسته. این کارتها رو بایگانی کنید و اگر حوصله کردید هر چند وقت یکبار به اونها مراجعه کنید.

 

دو تا نکته:

1- دام حفظ کردن شکل به جای حفظ کردن محتوی: یکی از دوستام به نکته جالبی در جریان استفاده از این ابزار پی برده بود. اون فهمیده بود که بر اساس شکل کلمه روی کارت (از شکل خود کلمه گرفته تا شکل کارتی که روش نوشته شده بود، تا مکان کلمه روی کارت) اونها رو حفظ میکنه! یعنی میگفت اگر این کلمه رو یه جای دیگه یا وسط یک نوشته ببینه اونو به خاطر نمیاره. البته عقیده من اینه که این خصوصیات برای به یادآوری به آدم کمک میکنن، مثلا من یادمه که وقتی دبیرستان بودم، گاهی میشد که سر امتحان یک فرمول ریاضی از یادم میرفت، توی ذهنم میگشتم دنبال جای فرمول توی کتاب، مثلا اول صفحه بود یا وسط صفحه زیر یه شکل... آها ...آها ... یادم اومد! اما خوب باید حواسمون باشه که اینا خصوصیات فرعی هستند و اول باید سعی کنیم محتوی رو بفهمیم و یاد بگیریم.

 

2- دام یاد گرفتن یکسویه: یکبار خواست یکی از دوستام که از این ابزار استفاده میکنه رو امتحان کنم، به جایی اینکه سوال رو ازش بپرسم ، جواب رو گفتم و اون باید سوال رو میگفت (البته این که دارم میگم بیشتر در مورد کلمات زبان موضوعیت داره) ولی اون گفت: از اینوری نخوانده ام! اونموقع یه عالمه خندیدم! ولی نکته جالبی بود. برای همین بهتره وقتی که کارتها به خونه پنجم رسیدن، قبل از اینکه اونها رو بایگانی کنید، یکدور هم از پشت به رو بخونید که مطمئن بشید واقعا اونها رو یادگرفتید.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 توسط دل آرام
 

مستند 4 در سه چهار هفته اخیر برنامه‌هاش رو به مستندات کوهنوردی اختصاص داده، مستنداتی که موضوع همه اونها اوج کوهنوردی بوده ؛ یعنی فتح قله های بالای 8000 متر.

 

با شیفتگی فراوانی این فیلمها رو نگاهم میکردم و هر بار که  متوجه این همه شوق و شیفتگی در خودم میشدم تعجب میکردم؛ از اینکه چرا اینهمه شیفته میشم!

واقعیت اینه که من خودمو کوهنورد میدونم،  البته به همنوردانم که هنوز همچنان هرهفته، دو هفته یکبار یا ماهی یکبار میرون کوه حق میدم اگه به این برداشت من از خودم بخندن، خوب آدم باید پر رو باشه که در برابر اونا به خودش بگه کوهنورد!

ولی من تا حدودی کوه رو حس کرده ام. شرایط بحرانی رو متحمل نشده ام اما شرایط سخت ، مثل خستگی های زیاد، سرمای شدید در شب مانی که از شدتش تا صبح فقط ساعت رو نگاه میکنی و ارتفاع زدگی ( و به خصوص ارتفاع زدگی) رو درک کرده‌ام. و با وجود اینکه در دو سه سال اخیر، هر سال 3 یا حداکثر 4 برنامه قله داشته ام اما خودمو کوهنورد میدونم. اما خوب یک کوهنورد حداقلی!

هرچند فتح قله میتونه در آدم یک رضایت کامل ایجاد کنه اما خیلی از اوقات هدفم فتح قله نبوده. شاید عجیب به نظر برسه اما من در مدتی که کوهنوردی رو شروع کرده ام ( از سال 79 یعنی همزمان با ورود به دانشگاه، و اوج فعالیتهام همون 2-3 سال اول بوده) هیچ وقت عشق فتح دماوند به سرم نیفتاد. تنها یکبار وسط مرداد، بعد از 3-4 ماه که پامو توی کوه نگذاشته بودم قصد دماوند کردم که اونهم به خاطر ارتفاع زدگی از پناهگاه تخت فریدون بالاتر نرفتم. (شاید قضیه ترس از ارتفاع زدگی باشه، اما مطمئنم که اگه واقعا قصد صعود میداشتم این اصلا مشکلی نبود که نشه با پیش برنامه های مناسب رفعش کرد.)

بودن در طبیعت و تجربه لذتهای روانی و بصری عمیق و بودن در جمع و تجربه آن نوع زندگی گروهی خیلی خیلی برام لذت بخش تر بوده؛ نمیدونم شاید هم بلندپروازیم کم بوده!

برای همینه که از شوق و شیفتگی‌ام از دیدن اون مستندات تعجب میکنم؛ شاید حسرت میخورم.

 

من انتخاب گرده ام که یک کوهنورد حرفه ای نباشم (البته حرفه ای در فرهنگ لغت من یعنی اینکه عضو ثابت و پایه‌ی یک گروه کوهنوردی باشی)،  البته برای انتخابم به نظر خودم دلایلی دارم. اگه میخواستم حرفه‌ای باشم جمعه‌های همراه خانواده‌ام رو از دست میدادم و اونها رو هم از لذت بودن با هم محروم میکردم، بودن با بعضی از دوستان دوستانی که خیلی ارزشمندند- و دیدار با فامیل در جمعه های آخر ماه رو از دست میدادم، و وقتی که تصمیم گرفتم کوه کمتر برم کفه کوه رفتن سنگینتر از داشتن این موارد نبود. البته دلایل دیگر هم بوده که حالا نمیخوام یعنی در حوصلم نمیگنجه که راجع بهشون توضیح بدم.

 

با اینکه شاید بتونم بگم لحظاتی که در کوه بوده ام بهترین و شیرینترین لحظات زندگی ام بوده ( و البته سختی های خاص خودش رو هم داشته) اما داشتن خالص این لذت بدون داشتن چیزهای دیگه توی زندگی که فکر میکرده ام و میکنم که مهم هستند، خیلی به نظرم هدف خوبی نبوده. ولی خوب انگار به اونهایی که کوهنوردی حرفه ای رو انتخاب کرده اند حسرت میخورم.

 

باز هم این وجود پر تضاد...

 

با تمام این اوصاف دلم برای کوه گاهی آنچنان تنگ میشه که برای یک آدم اینقدر تنگ نمیشه، کوه و طبیعت همیشه برای آدم وقت دارن و خیلی گشاده رو و مهربانند، حتی خشونتهاشون رو هم آدم به دل نمیگیره...

و برای بچه های کوه هم؛ اونها اغلبشون بسیار بزرگوار ، مهربان ، صبور و صمیمی‌اند. اگر باهاشون برخورد کنید اونها رو جزو مسئولیت پذیرترین، متعهدترین، منظم ترین، خوش قول ترین، قابل اعتمادترین، مصمم‌ترین و همراه ترین آدمهایی که در زندگیتون دیده‌اید خواهید یافت.

به هر حال قصد ندارم که طبیعت گردی و کوه نوردی و سفر رو از صحنه زندگیم بیرون کنم، به قول قهرمان در کوه نور (برنامه این هفته مستند 4) کوه رفتن اعتیاد آوره ، اما واقعا اعتیاد شیرینیه و به شمایی که رفتن به طبیعت رو دوست دارید، پیشنهاد میکنم که حتما یکبار پاتون رو به یک قله برسونین.

 

ببخشید به خاطر اینهمه آشفته نویسی...

هر وقت که میخوام یک خورده از خودم بنویسم جمع کردنش خیلی سخت میشه...

 

----------------------------------------

برای سمیه: توی پست بعدیم حتما برات مینویسم.

 

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386 توسط دل آرام
 

میگن که وقتی مطلبی را برای اولین بار میخونیم (برای یاد گرفتنش)، فقط ۲۰٪ آن در حافظه بلند مدت میمونه و ۸۰٪ آن در حافظه کوتاه مدت ماست که چند ساعت بعد از ذهنمون میره؛ این خصوصیت حافظه ماست. تکرار باعث میشه مطلبی از حافظه کوتاه مدت ما به حافظه بلندمدت ما بره.

و چقدر حیفه که ما این رو نمیدونیم و خیلی وقتا به خودمون انگ خنگی و کم حافظگی میزنیم! بازم میگن که ما فقط ۱۰٪ از ظرفیت حافظه مون استفاده می کنیم، یه دقیقه فکر کنین؛چقدر کلمه بلدین که می تونین باهاش جلمه بسازین، از اول دبستان تا حالا چقدر اسم آدم یاد گرفتین، چقدر شیمی و فیزیک و ریاضی و ادبیات و زیست و ... یاد گرفتین، چقدر منظره و تصاویر مختلف از طبیعت گرفته تا آدما تا ماشینا، تا خونه ها و ...

خوب حالا دوباره فکر کنین؛ اینا همش با ۱۰٪ ذهن من و شما محقق شده، وای خدای من اگه بشه ۱۰۰٪ چی میشه!! حالا نمیخوام بگم که بیاین ۱۰۰٪ اش کنیم اما لااقل بیاین تلاش کنیم که ۳-۴ درصد ببریمش بالاتر...

راهش فقط و فقط تکراره و دقت و تمرکز در هنگام یاد گرفتن چیزای جدید. باید حوصله کنیم (کنم!).

یکی از بهترین راه هایی که من تا حالا باهاش برخورد کرده ام استفاده از جعبه ۵ خونه ای و فیشهای کوچیکح (به اسمهای مختلفی وجود داره توی بازار؛ جی ۵، لایتنر و ... ) که به آدم کمک میکنه که فرآیند تکرارشو ساختارمند کنه.

چون ازش راضیم به شما هم پیشنهاد میکنم که ازش استفاده کنید، اگه دوست داشته باشید توی پست بعدی بیشتر براتون توضیح میدم.

نگارش در تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386 توسط دل آرام
 

بچه دختر خاله ام (سه سالشه) ، اولین بچه ایه که از نزدیک رشدش رو می بینم. رفتار با بچه ها حوصله میخواد و دقت و صرف وقت. از پاکی و سادگیشون آدم گاهی دیوونه میشه!

به چند نمونه از اظهار فضلهاش توجه کنین:

- دارم بهش سوپ میدم، سوپشو قورت میده و میگه: مام تو خونمون سوپ داریم، منتها مامانم درست نمیکنه!!

- پارسال عید که اومدن خونمون روز هفتم عید بود، برف اومد، بردمش پایین برف بازی کردیم، من یه گوله برف بهش زدم که خورد به چشمش (خیلی احساساتی شده بودم و بازی رو جدی گرفته بودم) امشب میگه: یادته به من برف زدی، اینجوری رفت تو چشمم (دستشو میکنه توی چشمش)، بعد (آب دهنشو قورت میده) چشم برف خورد به چشم من؟!!

- مامان بزرگش (خاله جانم) یک دمپایی قرمز براش خریده بود که پاش کرده بود، خیلی ذوق کرده بود، از در که اومد تو همش میخواست توجه ما رو به کفشش جلب کنده، پیش مامانش نشسته بود، بابا ازش پرسید کی دمپایی رو برات خریده؟ گفت : مامان جونم. بعد یهو شروع کرد گفت: اونموقع ها پاهام بزرگ بود، بعدش پام کوچیک بود (همینطوری پاشو آورده بود بالا و با دمپاییاش ور میرفت) ، یه طوری که نمیتونستم غذا بخورم!!

 

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ