غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
وقتی این وبلاگ رو شروع کردم قصدم این بود که مسافر غریبم ـ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ـ بتونه کمی از درد غربتش کم کنه، وقتی دلش میگیره اگه دور و برش کسی نیست که بره خونه ش یا بازاری ، امام زاده صالحی ، کوهی نیست که سر به اونجا بزاره و اقلا یه خورده زبان آشنا بشنوه بیاد و یه پلی بزنه به وطن، به خونه ؛ توی خونه دل من. حالا اون دیگه مدتهاست که برای خودش یه خونه داره.
کم کم اینجا شد برام یه پنجره که به سمت شماها باز میشد و گاهی وقتا که کسی نبود تا بتونم باهاش حرف بزنم از دلم - که از دل گفتن کار آسونی نیست برام - مینوشتم - که از دل نوشتن باز کار راحتتری بود برام - برای خودم و برای شما تا شما اینور پنجره رو ببینید و من هم هوایی به درون خانه دلم جاری کنم تا نفسم باز بشه ...
شاید آشنا شدین ؛ با بدیهام شایدم با خوبیهام که بدونین اینقدرها هم خوب نبوده ام یا اونقدرها هم بد نبوده ام یه آدم معمولی که اگه حتی خیلی وقتا خوب نباشه و چنگی به دل نزنه اما هیچ چیزی رو بیشتر از خوبی دوست نداره، خیلی وقتا خوش بینه چون فکر میکنه که به هر چیز که بال و پر بده ازش نتیجه میگیره اگر به امید؛ امیدش بزرگ میشه و اگه به نا امیدی؛ نا امیدی عالم رو پر میکنه
اما حالا دیگه هوای رفتن دارم، به کجا ؟ به درون! میرم به درون و پنجره رو میبندم شایدم از در پشتی سر گذاشتم به کوه و بیابون! میخواستم تا بعد از ۱۳ صبر کنم اما دلم ازم میخواد هر چه زودتر فکرمو آزاد کنم؛ از تعلق به پنجره ها !
خدا نگهدارتون باشه به معنی واقعی خدا نگهدار!
شاد باشید و پر امید و دلتون جوون باشه و خندون
![]()

