بیا!
آرام و آهسته بیا!
یواشتر، گرد و خاک راه میاندازی! آرامش این جوانه ها را مشوش نکن! بیا اما کفشهایت را بکن!
بی صدا، بی آنکه قدمهایت وزنی داشته باشد، قدم بردار و نزدیکتر بیا!
بیا روی درگاهی این پنجره که باد، پرده حریر بی وزن و نامرئی آنرا به آرامی تکان می دهد کنارم بنشین!
و نگاهت را به عمق این جنگل عمیق که نور آفتاب بر زمین پوشیده از برگ و جوانه اش، شوخ و شنگ سرک می کشد بدوز!
ساکت باش! حرفی نزن!
بگذار سکوت را با هم بشنویم!
نه نمی خواهیم کاری بکنیم! هیچ کار!
بی وزن و معلق همین جا می نشینیم و نگاه می کنیم!
گاهی هم خوب است اگر چشمانمان را ببندیم و سرمان را به درگاهی تکیه بدهیم و بگذاریم نسیمی که از بیرون می آید صورتمان را نوازش کند و موهایمان را افشان!
گاهی هم اگر دلمان خواست به هم نگاه می کنیم و لبخندی روانه دل هم می کنیم! اما لبخندمان باید بی صدا و بی وزن باشد! آب از آب و هوا از هوا تکان نخورد!
هیچ توضیحی لازم نیست! بیا! بیا آرام آرام و نرم نرم کنارم بنشین!
