فرازي از وصيت نامه دکتر علي شريعتي
فرزندم! تو ميتواني هر گونه «بودن» را که بخواهي باشي، انتخاب کني ٬اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.
انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيتهاي روزمره زندگي و خيلي چيزهاي ديگر به آن صدمه ميزند.
اگر پياده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، ميپوسي.هجرت کلمه بزرگي در تاريخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پيغمبرانهاست.
واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نميارزد.
نخستين، با انديشيدن، علم.
دومين، با اخلاق، مذهب.
و سومين، با هنر، عشق.
(عشق) ميتواند تو را از اين هر سه محروم کند.
به اين هر سه، دنياي بزرگ پنجرهاي بگشايد و شايد هم دري...
و من نخستينش را تجربه کردهام و اين است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام.
که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي ميبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن ميکشاند و خوب شدن.
و هم زيبايي و زيباييها (که کشف ميکند،که ميآفريند)
چقدر در اين دنيا بهشتها و بهشتيها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخي است.
همه برزخي است که نميبيند و نميشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نميشنوند.
همه جيغ و داد و غرغر و نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.
واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن٬ سرمايه دار است! لبريز است!
چقدر مايههاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفتهاست!
زندگي کردن وقتي معني مييابد که فن استخراج اين معادن ناپيدا را بياموزي ...
تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو ميکنم، تصادف با يکي دو روح فوقالعادهاست،
با يکي دو دل بزرگ،
با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است.
چرا نميگويم بيشتر؟
بيشتر نيست. «يکي» بيشترين عدد ممکن است.
در پايان اين حرفها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت ميکنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم. هيچوقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است.
... و عزيزترين و گرانترين ثروتي که ميتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان، و من تنها اندوختهام اين و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم.
... و حماسهام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم.
يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نميشناخت و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.
و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن «متن مردم» است . و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم.
ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد بردهايم و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاشهاي ماست.
---------------------------------
پی نوشت: هر جمله را که خواندم گفتم بعدی را دیگر نمی گذارم ، اما سرانجام دلم نیامد و متن کاملی را که به دستم رسیده بود اینجا گذاشتم.
دیروز بود که با تو از خاطره اولین آشناییهایمان با دکتر شریعتی حرف می زدیم، از لطافت بی نهایتِ کلماتش که به آرامی و با بی وزنی تمام وجودِ آدمی را پر می کنند. کتاب که کویر را که می خواندیم سنگین بود، باید بعد از هر پاراگرافش یک نفس عمیق می کشیدی تا بلکه این حرفها را با تمام سلولهای بدنت لمس کنی...
کیست کآشفتهء آن زلف چلیپا نشود؟
دیده ای نیست که بیند تو و شیدا نشود
ناز کن ناز، که دلها همه در بند تواند
غمزه کن غمزه، که دلبر چو تو پیدا نشود
رخ نما تا همه خوبان خچل از خویش شوند
گر کشی پرده ز رخ کیست که رسوا نشود
آتش عشق بیفزا، غم دل افزون کن
این دل غمزده نتوان که غم افزا نشود
چاره ای نیست به جز سوختن از آتش عشق
آتشی ده که بیفتد به دل و پا نشود
ذره ای نیست که از لطف تو هامون نبود
قطره ای نیست که از مهر تو دریا نشود
سر به خاک سر کوی تو نهد جان، ای دوست
جان چه باشد که فدای رخ زیبا نشود
غزلی از غزلیات دیوان امام خمینی
-------------------------------------------------
پی نوشت: ...................... حرف هست اما در قالبی نمی گنجد برای جاری شدن!!
موهبتی است از جانب تو که می فهمم وقتی را که حال خوشی ندارم؛
می فهمم خشمم را وقتی که خشمناکم،
می فهمم بی مهری ام را وقتی که نا مهربانم،
می فهمم نادانی ام را وقتی که نمیدانم،
که بزرگواری گفته است: آگاهی بر نادانی خویش گام بلندی است به سوی دانایی
پس با وجود اینکه درد می کشم، عشقت را به خویش ارج می نهم
