تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط دل آرام
 

در اعماق قلبم بذری می کاری،

باغبانش می شوی،

بذر سر از خاکهای دلم بر می کند،

می بالد و بزرگ می شود،

مراقبتش را به خودم می سپاری،

نهال می شود عزیز جانم،

می شود میوه دلم،

می شود نوز چشمم،

لبخند گرم تو به من نیرو می بخشد،

و جان نهال روز به روز بیشت با جانم گره می خورد،

بهار می آید،

نسیم می وزد،

شکوفه ها به روی من می خندند،

و من لبریز از شادی می گردم،

سربلند می کنم و دنبال نگاه مشتاق تو می گردم،

اما ، تو نیستی!

هراسان به دنبالت به هر سو می دوم،

اما نه!

تو نیستی!

گنج غم را در دلم می گذاری و می روی

تا زمانی، دوباره در هیاتی دیگر،

بذری دیگر برایم بکاری،

و گنجی بزرگ تر برایم به یادگار بگذاری!!

پاییز ۱۳۸۰

--------------------------------

خاکها وقتی بذری در خود ندارند غمگین می شوند!

خاکها وقتی بذری در خود ندارند بی هویت می شوند!

وقتی خاک هست، آب هم هست اما بذری نیست،

خاک و آب و باد و خورشید همه بلاتکلیفند،

بگو من با این همه گنج، بدونِ بذر چه باید بکنم؟!

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دل آرام
 

می گویند در حدیثی قدسی آمده است که؛

من گنجی پنهان بودم،

خواستم که شناخته شوم،

پس انسان را آفریدم.

 

و در آخرین کتاب آسمانی اش آمده است که؛

انسان را بر صورت خود آفریدم

و از روح خویش در او دمیدم.

 

و در جایی دیگر در همان کتاب گلایه ای آمده است که؛

قدر خدا را آنطور که شایسته اوست نشاخته اند.

 

پس انسان هم هنوز او را نمی شناسد

و تنها این است که هرکسی به میزان ظرفیت خود،

جرعه ای یا نهایتا اقیانوسی _که هر چند عمیق و پهناور باز هم متنهایی_ می نوشد.

 

اگر انسان رنگ اوست

پس میل به شناخته شدن دارد،

با این تفاوت که او خود هم معلوم است و هم عالم به خود،

اما انسان؛

معلوم هست ولی لزوما به خود عالم نیست،

پس چطور این حسِّ اصیلِ نیاز به شناخته شدن

_ وقتی حتی خودت بر خودت احاطه نداری _

با کس دیگری ارضاء خواهد شد؟

 

پس چه جای تعجب است از این همه حس تنهایی که

وادارمان می کند بگوییم؛

 

بی صد هزار مردم تنهاییم!

با صد هزار مردم تنهاییم!

 

؟

 

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط دل آرام
 

سنگين تر است از نفَس ِ من هواي كوه

حس مي كنم كه له شده ام زير پاي كوه

 

بي تو هميشه كوه مرا تشنه مي كند

فرق است در زلالِ تو و چشمه هاي كوه

 

در درّه اي كه عطر تو از آن گذشته است

اين هق هق ِ من است و يا هاي هايِ كوه؟

 

سنگ است و با تَلنگر ِ غم خرد مي شود

اين شعر را چه گونه بخوانم براي ِ كوه

 

پژواك اگر نمي شنوي زخمه اي بزن

ـ بغض ِ مرا ـ كه قفل زده بر صداي ِ كوه

 

از قله ام بخوان كه مرا باز بشنوي 

از هر كجاي ِ دره و از هر كجاي كوه

 

(شعر از محمدعلي بهمني)

 

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ