دستِ کم، ای کاش هنگام رفتنت، حرفی برای گفتن نمانده بود!
گرچه؛ من و تو، هیچ گاه گفت و گویی را آغاز نکرده بودیم!
اما ... من
در چشمهایت، می شنیدم حرفهایی را که با من می زدی؛
گفت و گوهایی که تو از جانب من، شنونده بودی و هم گوینده!
و نهایتِ بی انصافی تو همین بود
و این بود حرف اول و آخر من!
که به هر حال آنرا هم نشیندی!
چرا که تو دیگر رفته ای!
گاهی از ذهنم می گذرد که اگر نباشی چه؟ و اگر دوستم نداشته باشی چه؟
آنوقت میدانی چگونه می شوم؟
ناگهان، انگار کسی به تمام دنیایم رنگ سیاهی می پاشد،
تاریک می شوم مثل یک شب بی ستاره و بی فانوس!
اما... نه! چقدر اشتباه گفتم!
میدانی؟
بی تو هیچ می شوم! ناپدید می شوم!
دیگر نیستم که ببینم چه می شوم!
برای بودنم،
چاره ای ندارم جز اینکه باشی و
دوستم داشته باشی!
من
برای هیچ چیز،
چاره ای ندارم،
جز آنکه
تو
مرا،
عاشقانه دوست داشته باشی!
هر که میخواهد بر من بخندد!
اما ... برهان من بر بودن تو،
و بر عاشق بودن تو بر من،
جز این نیست!

