تبليغاتX
خانه دلم
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط دل آرام
 

 میدونم که غیبتم طولانی شد، این روزها من در حال تجربه کردنِ تجربیاتِ جدیدی هستم! میدونم که گفته های این پستم داغیشونو از دست دادن چون این روزها فضای انتخابات دائم در حال تجربه کردن تغییرات جدید و جالبیه. اما به هر حال چیزهایی رو که قبلا نوشتم میگذارم توی وبلاگم. این دفعه نشد که جمع بندی کنم. داداش محسن هم که خودش حرفشو نوشت.

به آقای محراب:

خدا رحمت نکند آن کسیرا که اینطور نقل قول کردن و استدلال کردن را پایه‌گذاری کرد! معمولا اینگونه است که هر اتفاقی یا هر سخنی در یک بستر تاریخی و در زنجیره‌ای از اتفاقات و گفت و گوها معنا پیدا می‌کند و حقیقت را کل آن بستر منتقل می‌کند و توجه به اجزاء همیشه بسیار غلط انداز است. مطرح کردن ماجرای استعفای میرحسین موسوی هم در این روزها از همین مغلطه‌هاست. برای فهمیدن اصل ماجرا باید تمام ماجرا را دانست. آقا محراب، خوشبختانه در دنیای امروز تحقیق همیشه هم کار سختی نیست. شرح ماوقع استعفای نخست وزیر سالهای جنگ را همه از جمله شما می‌توانید در اینجا بخوانید.

از نظر من این نشان-رنگ سبز- بیش از آنکه یادآور سیادت آقای میرحسین موسوی باشد _ که از نظر من کوچکترین اهمیتی ندارد، زیرا بوده‌اند فرزندان انبیاء که از راه راست منحرف شده‌اند، پس سیادت به تنهایی نشان هیچ چیز نیست_ حامل این پیام است برای کسانیکه قصد بی تفاوت رد شدن از کنار انتخابات را دارند، که اگر حق اعتراض می‌خواهید امروز نباید نه به سرنوشت خودتان و نه به سرنوشت کسانی که از اوضاع کنونی ناراضی هستند، بی اعتنا باشید.

و اما در مورد تقلب در انتخابات، من شاید بهتر است حرف خودم را اینطور تصحیح کنم که اگر در انتخابات گذشته تقلبی شده باشد، برای من عجیب نیست! چون تفکری که از جریان فعلی پشتیبانی می‌کند، از دید من، اعتقاد چندانی به تاثیر رای مردم در انتخاب حکومت ندارد. و اصل حکومت اسلامی را مقدم بر رای مردم می‌داند.

 

 بقیه حرفهایم که شاید به بیشتر خطاب به احمد است:

سال 76 قطعا فضای شور و اشتیاقی که در جامعه حاکم بود، فضایی بود که غیر از بعد سالهای اولیه انقلاب که جو امید و اعتماد وجود داشت، تا این سال تکرار نشده است. سال 76 اولین سالی بود که می‌توانستم رای بدهم، 16 ساله بودم، هنوز یک شاگرد مدرسه بودم و درکم از جامعه بیشتر از طریق خواندن روزنامه‌ها بود. یادم می‌آید که هر روز 5-6 تا روزنامه می‌خواندم که کیهان و رسالت هم جزوشان بودند. این روزها با خودم فکر می‌کنم که درک اکثریت مردم آنروزها از "اصلاحات" درکی کم عمق بوده است، چه برسد به من که یک نوجوانِ دنیا ندیده بودم. نوجوانان همسن آنروز من امروز جوانانی 27 ساله‌اند. من از آنروز تا به حال، دانشگاه را دیده‌ام در جامعه گشته‌ام، اقتصاد را دیده‌ام و لمس کرده‌ام، گرچه شوق و شور من به اندازه آن سالها نیست، اما درک من عمیقتر است. بیشتر می‌دانم که آنموقع برای چه می‌خواستیم اصلاح کنیم، و چه چیز را. مهم‌تر از همه می‌دانم که راه ما راه آسانی نیست، کلید حل مشکلات ما در دست یک قهرمان نیست، در دستان عزم و اراده تک تک ماست. این عزم و اراده را باید از تلاش برای تغییر فرهنگ خود تا تلاش برای تعیین سرنوشت ملی، خرج کرد و بکار برد.

توجه کنید! اینجا، این نظام نیست که به تشویق شما برای رای دادن اهتمام می‌ورزد. این منم! هموطن شما!

گر چه اگر نظام هم اینکار را بکند، کار اشتباهی نیست. البته منظور شما را درک می‌کنم این نظام می‌خواهد از راه تقدس بخشیدن مردم را تحریک کند، این است که من و شما را گریزان می‌کند. اما من تشویق می‌کنم برای اینکه خودمان انتخاب کنیم و کسانی را برگزینیم که اکثریت قبول دارند.

و یک مطلب دیگر، من موافق نیستم با کسانی که پدر و مادران خود را ملامت می‌کنند به خاطر انقلابی که کرده‌اند! دیده‌ام و شنیده‌ام به چشم و گوش که جوانی که اکنون 20 ساله است با دیدن هر گونه اشتباهی به پدر و مادرش می‌گوید قبول می‌کنید که اشتباه کردید؟! پدران و مادران ما با تمام وجود برای تغییر دادن اوضاعی که از آن ناراضی بودند مبارزه کردند، هر کدام به اندازه درک و توان و جسارت خویش. آنها کار درستی کردند و حالا وظیفه ماست که در کنار آنها برای تغییر شرایطی که مطلوبمان نیست آنچه را که از دستمان بر می‌آید انجام دهیم. اگر از نظر ما راهِ آنان به بیراهه رفته است، باید برای برگرداندن اوضاع به مسیر دلخواهمان تلاش کنیم، حتی اگر ابزار ما فقط یک برگه رای باشد. برگه رایی که با آن شاید از نظر خیلیها باز هم خودشان (!) را به تخت می‌نشانیم! خودشان کدامند؟! خودمانیم، و اگر باور نکنیم، ممکن است دیگر به سختی فرصتی برای خودمان بودن پیدا کنیم.

همه اینها را گفتم که بگویم این تلاش من از سرِ حس خوبی داشتن نیست، از سر این است که فکر می‌کنم اگر امروز برای تغییر تلاش نکنیم، هر چه که بر سرمان آمد سزای تلاش ناکردهء خود ماست، و مگر این همان حسرت یا عذاب الیم نیست؟

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط دل آرام
 

اینجا رای بدهید

 

نگارش در تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط دل آرام
 

امروز دیدم به کرات که یک تکه روبان سبز - از همون سبزای سیدی- بسته شده به دست جوانها. اولین کسی که دیدم همکلاسی ام بود، به شوخی ازش پرسیدم که کی بهت دخیل بسته؟ اون برام توضیح داد که این نشان حمایت از میرحسین موسویه. منم میخوام از اینا به مچم ببندم. این که یک نشان باشه برای حمایت از میرحسین خیلی خوبه و به نظرم برای گرم کردن فضا و به فکر انداختن دیگران راه خوبیه. اما یه چیزیشو دوست ندارم، این که میرحسین موسوی از راه تحریک احساسات - سید بودنش - وارد بشه،از دوستم که در ستاد مرکزیش فعالیت میکنه شنیدم - و باور کردم - که این کاملا یک حرکت خودجوش مردمی بوده و نه یک حرکت تبلیغاتی از طرف ستاد. بنابراین تصمیم گرفتم که من هم این نشان رو ببندم.

من عقیده ندارم که رئیس جمهور فعلی رو از صندوق بیرون کشیدن - هر چند که قبول میکنم که درصدی از تقلب بوده - اما چیزی که بیشتر از همه در انتخاب ایشان موثر بوده به نظر من یکی کم بودن مشارکت مردم بوده و دیگری تبلیغات دم انتخابات که نمیدونم چرا آتیشش اینقدر زود الو میگیره!

حتی اگر احتمال تقلب گسترده هم وجود داشته باشه، این شگرد در صورتی جواب میده که آراء کم باشه، یعنی وقتی مشارکت مردم و اشتیاقشون کم باشه، جو عمومی جامعه این رو عملا باور میکنه که رئیس جمهور در دور بعد عوض نخواهد شد، و هر میزان رایی که رئیس جمهور فعلی بیاره قابل باوره. اما وقتی مشارکت بره بالا دیگه دستکاری توی  رای مردم به این راحتی ها نیست.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط دل آرام
 

سلام به همه دوستای خوبم که در پست قبلیم نظر گذاشتن،

برای جمع و جور کردن اون بحث شاید خوبه به این اشاره کنم که چرا اصلا این موضوع برای من جالب بود. چند وقته که به این موضوع زیاد فکر میکنم که آرمانگرایی و کمالگرایی خوبه یا بد؟ کسی که آدم آرمانگرا و کمال گرایی بوده باشه و بعد وارد دنیای واقعی شده باشه و با شرایط لمس شدنی روبرو شده باشه خوب میتونه بفهمه که چرا این سوال توی ذهن چون منی میتونه بوجود بیاد. آدم اگر کمالگرا باشه و برای رسیدن به کمال عجله هم داشته باشه و به صورتی جدی دچار چالشهای زندگی نشده باشه و دفعتا با واقعیتها روبرو بشه (این واقعیتها میتونه محدودیتهای خانوادگی، اجتماعی، شخصیتی باشه و یا محدودیتهای سرشتی هر انسانی مثل جهل و عجز - که حداقل در بدو ورود آدمی به جاده کمال وجود دارند و آدم کم کم میتونه برشون غلبه کنه و من فکر میکنم که بسیار مشکله که یک آدم در طول زندگی خودش به نهایتِ کمالِ مطلوب انسانی برسه که منظور نهاییِ خدا از یک انسان کامله، به نظر من هر عصری انسان کاملِ خودشو داره و انسان کامل نسلهای جدید از انسان کامل نسلهای گذشته کاملتره، یعنی در واقع فکر میکنم که همونطور که یک انسان در طول عمر خودش یک بلوغی رو طی میکنه، این بالغ تر شدن در مورد کل نسل بشر هم صادقه) ممکنه که بخوره زمین و دچار تضادهای عجیب و غریب بشه.

من با عبارتهای مدینه فاضله، انسان کامل، کمال گرایی و آرمانگرایی مشکل ریشه ای ندارم اما بطور جدی این مساله ذهن من رو درگیر میکنه که آیا جامعه ما در حرکت به سمت این مفاهیم مسیر درستی رو انتخاب کرده یا نه؟

من با تعریف گلناز از جامعه آرمانی (جامعه آرمانی ایه که همه با شادی و آرامش و راحتی در کنار هم زندگی می کنن) موافقم و با حرف محسن که میگه (قبول دارم که نباید به سمت جامعه ی ایده آلی بود که روی کره ی زمین وجود نداره و به قولی همون بهشته! اما از طرفی فقط به دنبال این باشیم که از گذشته امون بهتر باشیم هم ممکنه قرن ها به پای جوامع دیگه نرسیم) مشکلی ندارم. حرف سپیده رو هم می پسندم که میگه (وقتی نخوای بهشت بسازی اونقدر آزادی و آرامش ایجاد می‌شه که جامعه جهش می‌کنه به سمت جلو)

به نظر میرسه ما همه فکر میکنیم که یک جامعه آرمانی وجود داره که باید به سمتش حرکت کرد، و تمرکز منظور من دقیقا اینه که جایگاه ما نسبت به اون جامعه چیه و برای پوشاندن این فاصله چه راهی رو باید طی کرد؟

اتفاقی که توی جامعه ما افتاده و اتفاقی که قبل از رنسانس در اروپا افتاده بود مثل این بود که بگیم ما می خواهیم جامعه آرمانی داشته باشیم، پس از امروز ما جامعه آرمانی هستیم! و از امروز هر جلوه ای رو که نشون بده ما جامعه آرمانی نیستم سرکوب می کنیم! و به نظر من غفلت قابل توجهی شده نسبت به این موضوع که سنگ بناها باید درست باشند تا کل یک بنا خوب از آب در بیاد. در واقع شده ایم مصداق این شعر که این روزها زیاد زمزمه میشه؛ خانه از پای بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است.

پس بنا به تعریف گلناز، جامعه آرمانی ای هست (و به قول متنی که من آوردمش به هر حال جامعه ای بهتر از این که داریم) که به قول محسن باید به سمتش حرکت کرد و به قول سپیده باید با تدبیر و آرامش به سمتش حرکت کرد نه با دستور و تولید نیاز از بیرون.

توی بحثی که شد مطرح شد که این بهشت مذهبیه یا نه؟ به نظرم اینش مهم نیست، مهم برخود نظریه پردازانِ بهشته که چطور بخوان اون بهشتِ مورد نظرشون رو ایجاد کنن(این بحثیه که شوکا مطرح کرده). بهشت جاییه که هر کسی با انتخاب بتونه بره توش (و از نظر من بهترین بهشت اونه که همه با هم بریم توش). به قول شاعر: بهشت آنجاست کآزاری نباشد/ کسی را با کسی کاری نباشد. پس کسی که میره توی بهشت اگه به زور رفته باشه اگه بدون این که درک کرده باشه این بهشت چیه رفته باشه، اونجا براش بهشت نیست جهنمه. بهشت جاییه که آدم توش پیداست، با بصیرته، ضمیرش روشنه، اما جایی که زور هست بدون اینکه نوری از درون روشن باشه جهنمه.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط دل آرام
 

این روزها با اینکه خسته ام  از خوندن کتاب و حس کردن اینکه با اینکه کتابها تجربه ها و یا بازتابهایی از دنیای واقعی اند اما با اون فاصله دارن، و لمسِ واقعیتها با خوندن اونها تفاوت داره، اما باز مثلِ چی کتاب می خونم و حتی کارم به جایی کشیده که در اقصی نقاطِ اتاقم کتابها ریخته ان و هر بار که قصدِ جمع و جور کردن اتاقم رو میکنم وسوسهء خوندن یکی از این کتابهای نیمه تمام من رو در مرتب کردن اتاقم ناکام میذاره!

میخوام یه قسمت از کتابی رو که دارم میخونم براتون بگم، برای من که جالب بود؛

"در کره ی خاکی نمی توان جامعه ء آرمانی ایجاد کرد و اصلا نباید به دنبال آن بود؛ بلکه بیشتر باید به فکر چاره سازی برای مشکلات موجود باشیم. اگر خیلی بلند پروازی کنیم ممکن است به جای حل کردن مشکلات موجود به آنها اضافه کنیم. از هولدرلین ـشاعر قرن نوزدهم آلمان ـ نقل می کنند که گفته: "آنهایی دنیا را به جهنم تبدیل کرده اند که خواسته اند در آن بهشت بسازند." این بهشت همان جامعه ی آرمانی بی عیب و نقص است و آن چیزی نیست که ما دنبالش هستیم؛ چون انسان موجود ناقصی است، بنابراین جامعه ی آرمانی او نیز نمی تواند بی نقص باشد؛ می تواند در مقایسه با دیگر جوامع و یا گذشته اش بهتر باشد. می توان "بهتر بودن" را تعریف کرد و دید از چه راه هایی می توان به سمت آن پیش رفت. "

جامعه آرمانی (مدینه فاصله) - انسان ناقص (انسان کامل) - بلندپروازی (کمالگرایی ، آرمانگرایی) ...


* این کتاب اسمش هست "ایران آینده از نگاه سه اندیشمندِ ایران امروز" که این سه اندیشمند یک فیزیکدان یک اقتصاد دان و یک روانشناس و جامعه شناس هستند. کتاب به صورت گفت و گوهاییه که بین این سه نفر انجام شده و چون گفت و گوها توسط سه نفر بی غرض انجام شده، مطالب خوبی میشه ازش فهمید بدون اینکه دائم نگران این باشی که برای منافعشون باز دارن دروغ میگن یا توهم می زنن!!

 

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ