مقصدم میدون فاطمی بود، خودم توی نجات اللهی:
آقا هفت تیر؟ بیا بالا.
توی راه از راننده پرسیدم :
میدونید ماشینهای فاطمی کجای هفت تیر وامیستن؟ همین اول کریمخان.
تقریبا توی میدون رسیده بودیم که یه خطیِ هفت تیر - فاطمی اومد کنارمون. راننده ازش پرسید:
آقا کجا وامیستین؟ همین اول کریمخان.
پیچید جلوش و نگه داشت. سریع پیاده شدم. خطیه وایستاده بود. با خودم فکر کردم که خوب تا خط باهاش میرم، اونجا سوار ماشینی میشم که نوبتشه. از سر کریم خان سرشو چرخوند به طرف میدون ولیعصر؛ هی رفت جلو، هی رفت جلو از داروخونه ۱۳ آبان هم گذشت و من دیدم نه بابا این آقا قصد مسافر سوار کردن نداره. گفتم ای دل غافل حتما فکر کرده من دربست گرفته ام! داشتم توی ذهنم کلنجار میرفتم با خودم که ازش بپرسم که آقا یعنی الان دربسته؟ که با خودم گفتم حالا عیبی هم نداره دیگه دربست میریم دیگه، حالا چقدر میخواد بگیره؟ خوب منطقیش میشه ۴ تا ۳۰۰ تومن یعنی ۱۲۰۰ تومن، ولی توی این شهر بی در و پیکر کی دنبال منطقه؟ لابد میگه خانم دربست آوردمت ۲۰۰۰ تومن میشه. داشتم توی ذهن خودم سر ۱۲۰۰ و ۲۰۰۰ تومن باهاش چونه میزدم و در همون حال هم داشتم پولای توی کیفم رو بررسی میکردم. راستش کلا هم حالا چونه نداشتم و آماده بودم که قضیه رو بسپارم به خودش! بهترین حالت این بود که یه ۲۰۰۰ تومنی داشته باشم حالا یا بقیه اشو میداد یا همه شو بر میداشت دیگه! ولی خوب نداشتم ۲۰۰۰ تومنی! گفتم دختر حالا یه کلام ازش بپرس خودش میگه ۱۲۰۰ یا ۲۰۰۰ دیگه! آقا چقدر میشه کرایم؟ ۳۰۰ تومن! گل از گلم شکفت؛ آخ جون دربست آمدم با ۳۰۰ تومن!
![]()
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که ...
به نظر شما شرط اول قدم چیه؟
توی یه لحظه های به ظاهر ساده آدم گاهی خدا رو می بینه، آنچنان شفاف و واضح و بی گفت و گو که حال آدم جا میاد.
امروز داشتم از سیدخندان میامدم نوبنیاد، کرایه ام میشد ۶۰۰ تومن. تاکسی دیگه از ته صیاد انداخته بود توی صدر که دست کردم توی جیب کیفم که ۶۰۰ تومن در بیارم، یکهو دست و پام یخ کرد و صورتم داغ شد و قلبم شروع کرد به تپش؛ سه تا اسکناس ۵۰ تومنی اونجا بود فقط! در کسری از ثانیه خودم رو تجسم کردم که دارم با شرمندگی تمام به راننده میگم آقا ببخشید ۱۵۰ تومن بیشتر پول همرام نیست و قیافه ناراضیشو قیافه پر از شرمندگی خودم رو دیدم، بعد دیدم که با کلی خجالت پیاده شده ام و دارم به مامان که امشب کلی کار داره - چون مهمون داریم- زنگ میزنم که مامان من موندم توی خیابون با جیب خالی، بیا دنبالم!! در همین کسری از ثانیه ذهنم به دنبال راه حل بهتر بود،و دستم با التماس توی یه وجب فضای کیفم میگشت که یکهو دستم خورد به اون کیف پولی که مخصوص پول خرد بود و شاید در ماه فقط یکی دو روز یادم میموند که با خودم بیارمش، یکهو انگار که یک کوه رو از روی قفسه سینه ام برداشتن، فقط مطمئن نبودم که چقدر پول توشه. اینقدری بود که تا خونه هم باهاش برم! کلی احساس راحتی کردم.
شاید به نظرت مسخره بیاد، ولی اونقدر ممنون خدا شدم که منو از زیر بار این همه شرمندگی که در کسری از ثانیه حس کرده بودم الان زیرش له میشم نجات داد که مدتها بود حس شکر اینطور توی دلم جوونه نزده بود.
آره دیگه! خلاصه یه اتفاق ساده منو اینطوری عمیقا به مسائل عرفانی کشوند امروز!
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر مدعی نکند خدا بکند
آره جونم ... خدا بکند...
اگر گاهي خودمان را گم نميكرديم ديگر چه نيازي بود به آيينه ها...؟
***
وجودم آيينه ايست هزار تكه كه هر تكه اش بخشي از حقيقت را منعكس مي كند،
و من در آروزي يكي شدن اين حقايق تكه تكه ميسوزم...
اگر چه دیده بود پاسبان تو ای دل
بهوش باش که نقد تو را پاسبان نبرد
گنجینه های ادبیات سرزمینم مرا مست می کند ...
دیده ای گاهی کلامی در عمق جانت نفوذ میکند جوری که تازه میفهمی عجب اعماقی وجود دارد در تو؟

