سلام به همه دوستای خوبم که در پست قبلیم نظر گذاشتن،
برای جمع و جور کردن اون بحث شاید خوبه به این اشاره کنم که چرا اصلا این موضوع برای من جالب بود. چند وقته که به این موضوع زیاد فکر میکنم که آرمانگرایی و کمالگرایی خوبه یا بد؟ کسی که آدم آرمانگرا و کمال گرایی بوده باشه و بعد وارد دنیای واقعی شده باشه و با شرایط لمس شدنی روبرو شده باشه خوب میتونه بفهمه که چرا این سوال توی ذهن چون منی میتونه بوجود بیاد. آدم اگر کمالگرا باشه و برای رسیدن به کمال عجله هم داشته باشه و به صورتی جدی دچار چالشهای زندگی نشده باشه و دفعتا با واقعیتها روبرو بشه (این واقعیتها میتونه محدودیتهای خانوادگی، اجتماعی، شخصیتی باشه و یا محدودیتهای سرشتی هر انسانی مثل جهل و عجز - که حداقل در بدو ورود آدمی به جاده کمال وجود دارند و آدم کم کم میتونه برشون غلبه کنه و من فکر میکنم که بسیار مشکله که یک آدم در طول زندگی خودش به نهایتِ کمالِ مطلوب انسانی برسه که منظور نهاییِ خدا از یک انسان کامله، به نظر من هر عصری انسان کاملِ خودشو داره و انسان کامل نسلهای جدید از انسان کامل نسلهای گذشته کاملتره، یعنی در واقع فکر میکنم که همونطور که یک انسان در طول عمر خودش یک بلوغی رو طی میکنه، این بالغ تر شدن در مورد کل نسل بشر هم صادقه) ممکنه که بخوره زمین و دچار تضادهای عجیب و غریب بشه.
من با عبارتهای مدینه فاضله، انسان کامل، کمال گرایی و آرمانگرایی مشکل ریشه ای ندارم اما بطور جدی این مساله ذهن من رو درگیر میکنه که آیا جامعه ما در حرکت به سمت این مفاهیم مسیر درستی رو انتخاب کرده یا نه؟
من با تعریف گلناز از جامعه آرمانی (جامعه آرمانی ایه که همه با شادی و آرامش و راحتی در کنار هم زندگی می کنن) موافقم و با حرف محسن که میگه (قبول دارم که نباید به سمت جامعه ی ایده آلی بود که روی کره ی زمین وجود نداره و به قولی همون بهشته! اما از طرفی فقط به دنبال این باشیم که از گذشته امون بهتر باشیم هم ممکنه قرن ها به پای جوامع دیگه نرسیم) مشکلی ندارم. حرف سپیده رو هم می پسندم که میگه (وقتی نخوای بهشت بسازی اونقدر آزادی و آرامش ایجاد میشه که جامعه جهش میکنه به سمت جلو)
به نظر میرسه ما همه فکر میکنیم که یک جامعه آرمانی وجود داره که باید به سمتش حرکت کرد، و تمرکز منظور من دقیقا اینه که جایگاه ما نسبت به اون جامعه چیه و برای پوشاندن این فاصله چه راهی رو باید طی کرد؟
اتفاقی که توی جامعه ما افتاده و اتفاقی که قبل از رنسانس در اروپا افتاده بود مثل این بود که بگیم ما می خواهیم جامعه آرمانی داشته باشیم، پس از امروز ما جامعه آرمانی هستیم! و از امروز هر جلوه ای رو که نشون بده ما جامعه آرمانی نیستم سرکوب می کنیم! و به نظر من غفلت قابل توجهی شده نسبت به این موضوع که سنگ بناها باید درست باشند تا کل یک بنا خوب از آب در بیاد. در واقع شده ایم مصداق این شعر که این روزها زیاد زمزمه میشه؛ خانه از پای بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است.
پس بنا به تعریف گلناز، جامعه آرمانی ای هست (و به قول متنی که من آوردمش به هر حال جامعه ای بهتر از این که داریم) که به قول محسن باید به سمتش حرکت کرد و به قول سپیده باید با تدبیر و آرامش به سمتش حرکت کرد نه با دستور و تولید نیاز از بیرون.
توی بحثی که شد مطرح شد که این بهشت مذهبیه یا نه؟ به نظرم اینش مهم نیست، مهم برخود نظریه پردازانِ بهشته که چطور بخوان اون بهشتِ مورد نظرشون رو ایجاد کنن(این بحثیه که شوکا مطرح کرده). بهشت جاییه که هر کسی با انتخاب بتونه بره توش (و از نظر من بهترین بهشت اونه که همه با هم بریم توش). به قول شاعر: بهشت آنجاست کآزاری نباشد/ کسی را با کسی کاری نباشد. پس کسی که میره توی بهشت اگه به زور رفته باشه اگه بدون این که درک کرده باشه این بهشت چیه رفته باشه، اونجا براش بهشت نیست جهنمه. بهشت جاییه که آدم توش پیداست، با بصیرته، ضمیرش روشنه، اما جایی که زور هست بدون اینکه نوری از درون روشن باشه جهنمه.
