میدونم که غیبتم طولانی شد، این روزها من در حال تجربه کردنِ تجربیاتِ جدیدی هستم! میدونم که گفته های این پستم داغیشونو از دست دادن چون این روزها فضای انتخابات دائم در حال تجربه کردن تغییرات جدید و جالبیه. اما به هر حال چیزهایی رو که قبلا نوشتم میگذارم توی وبلاگم. این دفعه نشد که جمع بندی کنم. داداش محسن هم که خودش حرفشو نوشت.
به آقای محراب:
خدا رحمت نکند آن کسیرا که اینطور نقل قول کردن و استدلال کردن را پایهگذاری کرد! معمولا اینگونه است که هر اتفاقی یا هر سخنی در یک بستر تاریخی و در زنجیرهای از اتفاقات و گفت و گوها معنا پیدا میکند و حقیقت را کل آن بستر منتقل میکند و توجه به اجزاء همیشه بسیار غلط انداز است. مطرح کردن ماجرای استعفای میرحسین موسوی هم در این روزها از همین مغلطههاست. برای فهمیدن اصل ماجرا باید تمام ماجرا را دانست. آقا محراب، خوشبختانه در دنیای امروز تحقیق همیشه هم کار سختی نیست. شرح ماوقع استعفای نخست وزیر سالهای جنگ را همه از جمله شما میتوانید در اینجا بخوانید.
از نظر من این نشان-رنگ سبز- بیش از آنکه یادآور سیادت آقای میرحسین موسوی باشد _ که از نظر من کوچکترین اهمیتی ندارد، زیرا بودهاند فرزندان انبیاء که از راه راست منحرف شدهاند، پس سیادت به تنهایی نشان هیچ چیز نیست_ حامل این پیام است برای کسانیکه قصد بی تفاوت رد شدن از کنار انتخابات را دارند، که اگر حق اعتراض میخواهید امروز نباید نه به سرنوشت خودتان و نه به سرنوشت کسانی که از اوضاع کنونی ناراضی هستند، بی اعتنا باشید.
و اما در مورد تقلب در انتخابات، من شاید بهتر است حرف خودم را اینطور تصحیح کنم که اگر در انتخابات گذشته تقلبی شده باشد، برای من عجیب نیست! چون تفکری که از جریان فعلی پشتیبانی میکند، از دید من، اعتقاد چندانی به تاثیر رای مردم در انتخاب حکومت ندارد. و اصل حکومت اسلامی را مقدم بر رای مردم میداند.
بقیه حرفهایم که شاید به بیشتر خطاب به احمد است:
سال 76 قطعا فضای شور و اشتیاقی که در جامعه حاکم بود، فضایی بود که غیر از بعد سالهای اولیه انقلاب که جو امید و اعتماد وجود داشت، تا این سال تکرار نشده است. سال 76 اولین سالی بود که میتوانستم رای بدهم، 16 ساله بودم، هنوز یک شاگرد مدرسه بودم و درکم از جامعه بیشتر از طریق خواندن روزنامهها بود. یادم میآید که هر روز 5-6 تا روزنامه میخواندم که کیهان و رسالت هم جزوشان بودند. این روزها با خودم فکر میکنم که درک اکثریت مردم آنروزها از "اصلاحات" درکی کم عمق بوده است، چه برسد به من که یک نوجوانِ دنیا ندیده بودم. نوجوانان همسن آنروز من امروز جوانانی 27 سالهاند. من از آنروز تا به حال، دانشگاه را دیدهام در جامعه گشتهام، اقتصاد را دیدهام و لمس کردهام، گرچه شوق و شور من به اندازه آن سالها نیست، اما درک من عمیقتر است. بیشتر میدانم که آنموقع برای چه میخواستیم اصلاح کنیم، و چه چیز را. مهمتر از همه میدانم که راه ما راه آسانی نیست، کلید حل مشکلات ما در دست یک قهرمان نیست، در دستان عزم و اراده تک تک ماست. این عزم و اراده را باید از تلاش برای تغییر فرهنگ خود تا تلاش برای تعیین سرنوشت ملی، خرج کرد و بکار برد.
توجه کنید! اینجا، این نظام نیست که به تشویق شما برای رای دادن اهتمام میورزد. این منم! هموطن شما!
گر چه اگر نظام هم اینکار را بکند، کار اشتباهی نیست. البته منظور شما را درک میکنم این نظام میخواهد از راه تقدس بخشیدن مردم را تحریک کند، این است که من و شما را گریزان میکند. اما من تشویق میکنم برای اینکه خودمان انتخاب کنیم و کسانی را برگزینیم که اکثریت قبول دارند.
و یک مطلب دیگر، من موافق نیستم با کسانی که پدر و مادران خود را ملامت میکنند به خاطر انقلابی که کردهاند! دیدهام و شنیدهام به چشم و گوش که جوانی که اکنون 20 ساله است با دیدن هر گونه اشتباهی به پدر و مادرش میگوید قبول میکنید که اشتباه کردید؟! پدران و مادران ما با تمام وجود برای تغییر دادن اوضاعی که از آن ناراضی بودند مبارزه کردند، هر کدام به اندازه درک و توان و جسارت خویش. آنها کار درستی کردند و حالا وظیفه ماست که در کنار آنها برای تغییر شرایطی که مطلوبمان نیست آنچه را که از دستمان بر میآید انجام دهیم. اگر از نظر ما راهِ آنان به بیراهه رفته است، باید برای برگرداندن اوضاع به مسیر دلخواهمان تلاش کنیم، حتی اگر ابزار ما فقط یک برگه رای باشد. برگه رایی که با آن شاید از نظر خیلیها باز هم خودشان (!) را به تخت مینشانیم! خودشان کدامند؟! خودمانیم، و اگر باور نکنیم، ممکن است دیگر به سختی فرصتی برای خودمان بودن پیدا کنیم.
همه اینها را گفتم که بگویم این تلاش من از سرِ حس خوبی داشتن نیست، از سر این است که فکر میکنم اگر امروز برای تغییر تلاش نکنیم، هر چه که بر سرمان آمد سزای تلاش ناکردهء خود ماست، و مگر این همان حسرت یا عذاب الیم نیست؟
