تبليغاتX
خانه دلم - که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند...
خانه دلم
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط دل آرام
 

توی یه لحظه های به ظاهر ساده آدم گاهی خدا رو می بینه، آنچنان شفاف و واضح و بی گفت و گو که حال آدم جا میاد.

امروز داشتم از سیدخندان میامدم نوبنیاد، کرایه ام میشد ۶۰۰ تومن. تاکسی دیگه از ته صیاد انداخته بود توی صدر که دست کردم توی جیب کیفم که ۶۰۰ تومن در بیارم، یکهو دست و پام یخ کرد و صورتم داغ شد و قلبم شروع کرد به تپش؛ سه تا اسکناس ۵۰ تومنی اونجا بود فقط! در کسری از ثانیه خودم رو تجسم کردم که دارم با شرمندگی تمام به راننده میگم آقا ببخشید  ۱۵۰ تومن بیشتر پول همرام نیست و قیافه ناراضیشو قیافه پر از شرمندگی خودم رو دیدم، بعد دیدم که با کلی خجالت پیاده شده ام و دارم به مامان که امشب کلی کار داره - چون مهمون داریم- زنگ میزنم که مامان من موندم توی خیابون با جیب خالی، بیا دنبالم!! در همین کسری از ثانیه ذهنم به دنبال راه حل بهتر بود،و دستم با التماس توی یه وجب فضای کیفم میگشت که یکهو دستم خورد به اون کیف پولی که مخصوص پول خرد بود و شاید در ماه فقط یکی دو روز یادم میموند که با خودم بیارمش، یکهو انگار که یک کوه رو از روی قفسه سینه ام برداشتن، فقط مطمئن نبودم که چقدر پول توشه. اینقدری بود که تا خونه هم باهاش برم! کلی احساس راحتی کردم.

شاید به نظرت مسخره بیاد، ولی اونقدر ممنون خدا شدم که منو از زیر بار این همه شرمندگی که در کسری از ثانیه حس کرده بودم الان زیرش له میشم نجات داد که مدتها بود حس شکر اینطور توی دلم جوونه نزده بود.

آره دیگه! خلاصه یه اتفاق ساده منو اینطوری عمیقا به مسائل عرفانی کشوند امروز!

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر مدعی نکند خدا بکند

آره جونم ... خدا بکند...

 

درباره وبلاگ

یکهو نوشته های من در مورد همه چیز، البته یکهو به آب و گل درآمده هستن تا یکهو جرقه زده شده!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ